ماهي كوچولوي من و
تو اقيانوس بزرگ گمش نكني ...
تنهاش نذاري ...
اون نمي تونه تنها باشه ...
خواهش مي كنم...
ندا ۲۷/۰۵/۸۶
پسرک فال فروش در گوشه ای آروم نشسته بود وپولهای مچاله شده ی در دستش ومرتب می کرد.نمی دوست که دارم بهش نگاه می کنم . یکی از اسکناسها رواز بقیه جدا کرد وبقیه روتوی جیبش گذاشت .آروم اسکناس رو بالا آورد و بوسید و به سر و صورتش کشید. تعجب کردم . کمی که دقت کردم دیدم ، اسکناس ، هدیه ی عید غدیر....وبه " یا علی" بوسه می زنه ....
... به فکر فرو رفتم ...
... بهش حسودیم شد ...
ندا 23/04/86
و او آمد
چنان عاشق ، چنان آرام
و او آمد
و خانه بوی تازه ای می داد
و او آمد
نمی دانم ، توانستم نماز شکر بنشانم؟؟؟
ندا 17/04/86
بازار شلوغ بود . هاج و واج ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد . دلش از اون آب نباتهای چوبی رنگارنگ می خواست . تمام فکرو ذهنشو مشغول کرده بود . مرتب آب دهنشو قورت می داد و با حسرت به مغازه هایی که می دونست آب نبات دارند ، خیره می شد . ... یهو فهمید که چادر مامان دیگه توی دستهای کوچیکش نیست. به این طرف و اون طرف نگاهی انداخت تا شاید مامان و ببینه ولی مامان دیگه نبود ...
اینبار خواست ولی متفاوت ...
آرزوی داشتن آب نبات چوبی رنگارنگ جاش و داد به آرزوی لمس دوباره چادر سیاه مامان ....
از یک طرف دویدن ، از طرفی گریختن
مجال گریه خواستن ، ولی بزور خندیدن
پُرازهیاهو بودن ، سوی ِ سکوت خزیدن
جدا ز تن ها بودن ، تنهایی رو چشیدن
تنها زشک سرودن ، خود را به کی سپردن ؟
همه وجود ، خواستن ، ولی مدام ترسیدن
چشم امید را بستن ، بی همنفس نشستن
دوراز همه بودن ، آرام آرام شکستن
دل به سیاهی دادن ، در گوشه ای لرزیدن
لحظه به لحظه مُردن ، خاطرات و شمردن
بی ادعا زیستن ، تنهایی و ریسیدن ...
.
.
.
به جرم عاشق شدن ، فدای یک تپیدن ،
فاصله ها را دیدن ، بی اختیار گریستن ...
ندا 30/11/85
باید بدونه که اون هم مثل بقیه ست و اون هم مثل بقیه حق داره . اون هم عزیز بوده که اومده و عزیز هست که می تونه باشه و اونقدر عزیزه که می تونه عزیزشو ببینه ... با اومدنش بود که یه ستاره باهاش متولد شد و یه تیکه کوچولو از زمین به نامش شد . این خودش بود که توی جشن تولدش با فرشته ها خندید و از کیک زندگی چشید ...
دوست دارم فریاد بزنم و بهش بگم که باید بدونه که می تونه از تموم زیبائیهای زندگی استفاده کنه . می تونه نفس بکشه . می تونه گریه کنه بدون اینکه خجالت بکشه . می تونه پرواز کنه . می تونه مهربونی و لمس کنه . می تونه به آزادی فکر کنه . می تونه خواب ببینه . اون هم می تونه که دوست داشته بشه و حداقل یکی و توی این دنیا برای خودش ، دوست داشته باشه . اون هم می تونه به آرومی سرش و روی شونه ی مهربونی بذاره و بخوابه . می تونه دست در دست باد ،در کوچه ها پرسه بزنه . اون هم می تونه بخنده و...می تونه زندگی کنه ...
اون هم می تونه ...
آره عزیزم تو هم می تونی ...
... سرسبزترین بهار تقدیم تو باد ...
ندا 02/11/85
قاصدک منتظربا دیدن تنها امید زندگی اش ، باد ، آشفته شد . سالها می گذشت که انتظار می کشید. دست در دست باد رفت وحتی ندید ... که با رفتنش ... علف ، خیس شد ...
ندا 02/11/85
آن هنگام که او را از من دزدیدند
نمی دانستند
شاید لحظه ای در آرزوی ِ دیدن ِ پیرشُدنش ،
پیر شوم ...
ندا 01/11/85
نمی آید ، نمی خندد ،نمی بیند ،...
دل دریایی اش تنگ است ،
امان از دست پائیزی
چه بی رحم ،
چنان خشک و سیاه ، سرد و خاموش
جدا کرد برگهای روشن ِ رنگ رنگ ،
که گویی،
آنهمه آشفته حالی ، آنهمه حس قشنگ ماندن را ،
به عمر خود ندیده است و نمی بیند ،
... کمی سرد است ...
...صدایش باز می آید ؟
نمی آید ؟
نمی خندد؟
نمی بیند ؟
اگر آمد
نمی دانم ،که می مانم ،که در خاک قدمهایش نماز شُـکر بنشانم ؟؟؟
دلم خیلی برای چشمهایش ، تنگ است ...
ندا 14/09/85
و بازپاییز آمد ...و باز برای پاییز نوشتن شد ، آیینه دلهایمان ، تا در آن خاطرات صدای کلاغان و اشکهای روان را ببینیم ...
وبازپاییز آمد ... تا در یک کوچه باغ ، دست دردست خاطرات تلخ و شیرین ، در کنار بی کسی مان ، آرام آرام قدم زنیم ، و عاشقانه ، به نجوای به یاد ماندنی خش خش زردی ها و قرمزی های زندگی مان گوش فرا دهیم و به انتظار صدای بارون ، به تپشهای بارونی دل رهگذران ِ تنهایی ، دل سپاریم .
و باز پاییزآمد ... آمد تا به یاد آوریم ، همان زیباترین و شکوهمندترین عشقمان را ، و با روبان ِ مهربانی دور افتاده ی مان ، به تنهایی ِ کنونی ِوجود سردمان پیوندش زنیم ، و با زلالی بارون اشکهایمان ، جلایش دهیم .
کسی چه می داند ... شاید همه ی نویسنده ها و شاعرها که از پاییز می نویسند ، در پاییز نوشته هایشان ، عشقهایی را فریاد می زنند ،همان عشقهایی که ، غم پاییزی دلهایشان را با گرمی سرگذاشتن برشـــانه ی خاطراتشان ، بی رنگ می کنند... شاید فشـــردن دست پاییز ما را به یاد همان گره ی آشنـــای نگاههای منتظرمی اندازد ...شاید...
و باز پاییز آمد ...
ندا 23/08/85
زمانی که گوید:
"چرا باید باشد
هزاران چرای ِ تلخ در این ذهن خسته ؟
و باید نباشد
هیچ جواب ِ شیرین و گرمی ،برایش ؟؟؟
یکایک فرو ریزند،پیچند ،گــُریزند ،
بدون حتی یک جوابِ آشنایی ؟؟؟ "
و با ذهن باد کرده ی تار و سردش
روان باشد ، سوی ِ نگاه ِ بی ثباتی
که در ذهن خویش دارد
سوالهای بی جوابی ...
در اینجاست ،
در این لحظه است ...
وقتِ اندیشیدن ِ پاک ونابش ...
و دستها ملتمسانه به سویش ،
وگوشها عاشقانه
آماده ی نجوای بی مثالش ،
و چشمها زل زده
بر رحمت بی کرانش ،
که شاید
نه شاید ، که حتماً
کند نیم نگاهی بر اشکهای ِ روانش ...
و آغوش ِ گرمش
باشد جوابی ، سبز و آرام
برای هزاران ِ چرای ِ به ظاهر، بی جوابش ...
ندا 27/06/85
بعضی چیزها فقط از دور بزرگ هستن ،اونا اونقدرها هم بزرگ نیستن که تصورشون و می کنیم و وقتی بدستشون میاریم این و می فهمیم... مثلا ً خریدن ماشینی که همیشه آرزوشو داشتیم ، زندگی کردن در یه محله باکلاس تر یا یه خونه بزرگ تر ، آرزوی سفر به خارج کشورو ... درصورتیکه ...
با از دست دادن این مثلا ً بزرگیها ، در کل قضیه ، اتفاق بزرگی توی زندگیمون نمی افته .
...
بعضی چیزهای دیگه اونقدر بزرگ هستن که از بزرگیشون ، اونقدر کوچیک می شن که از نزدیک ، دیگه دیده نمی شن .اونا تا زمانی برای ما بزرگ هستن که دور باشن و از دور حسرت بدست آوردنشون و داشته باشیم و وقتی بدست میان و در کنارشون هستیم متأسفانه یواش یواش اونقدر کوچیک می شن که فراموششون می کنیم . مثل داشتن سلامتی ، آرامش ، در کنار خانواده بودن ، داشتن یه شغل خوب، یه همسر خوب، بچه ، تحصیلات و...
اینا هستن که وقتی از دستشون می دیم ، اونجاست که می فهمیم ، چقدر بزرگ بودن و ما چقدر کوچیک بودیم که بزرگیشون و فراموش کرده بودیم ...
ندا 27/06/85
" و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد ..."
و شایسته این است ؟؟؟
کجای این داستان خود نوشته ست ؟
الفبای ِخوب بودن را رُبودن ؟
کجای تپش های ِ عاشقانه ، هوس است ؟
چرا باید در اوج خواستن ،
باشد روبرویم
تنها یک گزینه...
و آن هم تأکید بر نخواستن ؟
و باید که من بردارم
همان یک مدادِ سیاهِ تنهایی ام را
و نا خواسته ، برنخواستن ، خطوط تأیید نشانم ...؟
کجایند پس ؟
همان بالهای پرواز...؟
چرا باید تنها بمانم ؟
دل من خود باران ست ...
و دیگر نیازی نیست که در پیشواز باران ببارد ...
ندا 07/06/85
دوست داشت تجربه کنه ، می خواست مزه ی تجربه های جدید و بچشه ... یه جور حس کنجکاوی یا ... خودش هم درست نمی دونست . تجربه کردن براش جالب بود ، ولی نمی دونست به چه قیمتی ؟ دیگه یواش یواش تجربه ها هم داشتن هیجان خودشون و از دست می دادن ... گاهی خود این تجربه ها بودن که بهش نزدیک می شدن . گیج شده بود .یه جورحس خواستن و نخواستن در کنار هم . یه جور حس هیجان و ترس . یه جور شک و دودلی . اصلاً یه جوربی حسی ، بی تفاوتی ،بی خیالی ... کم کم داشت می ترسید . از اینکه نمی دونست چی شده .از اینکه نمی دونست می خواد . از اینکه نمی دونست ... خیلی چیزها رو دیگه نمی دونست . نمی دونست راستکی می خنده . نمی دونست راستکی گریه می کنه . نمی دونست راستکی دوست داره . نمی دونست راستکی زنده ست و زندگی می کنه . دیگه نمی دونست ... حالا که دیگه خودش هم نمی دونست ، توقعی نداشت که دیگران و بدونه ... توقعی نداشت که دیگران اون و بدونن ...توقعی نداشت که زیاد بمونه ... دیگه ... آره دیگه توقع هم نداشت ...
ندا 05/06/85
تو مپندار که خاموشی من ... هست برهان فراموشی من
دیگه چیزی ازش نمونده بود ، فقط یک نگاه سرد و خاموش ... با این حال بازمی شد پشت این نگاهش همون چشمهای معصوم و ساده ی همیشگی شو دید ... دلش تنگ بود . فکرشو هم نمی کرد . شرم تمام وجودش و گرفته بود. خیلی کم آورده بود . ...
کاش می تونست فریاد بزنه. کاش می تونست گریه کنه ...
دوست داشتم محکم بغلش کنم ... بگم دیگه بهش فکر نکن . زندگی هست، زندگی کن . من هستم ، تو هستی ، ما هستیم .
و بهش بگم بــس ِ ... و ازش خواهش کنم که دیگه بــــس ِ...
ندا 21/04/85
همه جا تاریک بود
و فانوس ِ خیالش هم ،گـُم
جای جای ذهنش
داده بودند
حبابهای ِ رازو نیاز،
جای خویش را
به تاولهای ِحسرت و آه ...
کاش می شد برگشت
کاش می شد دوباره باز کرد
کاش می شد دوباره خندید ...
دلش تنگ بود برای نفس پنجره ها
دلش تنگ بود واسه خندیدن بی چون و چرا
دلش تنگ بود برای آن باغ
دلش تنگ بود برای آن خاک
دلش تنگ بود برای آن خواب ...
خانه متروک شده بود
دستِ خواهش ،
دستِ اصرار
دراز کرد به سوی ِ فانوس ِ گمشده ی نازِ خیال
... دستِ حسرت برگشت
مشتِ خود را باز کرد
حتی ذره ای نور نیافت ...
و اگر تاب و توانش می داد
شاید می رفت
دور
و اگر می شد
می ایستاد با پاهای نجس خویش
بر سجاده ی عشق ...
و چه تنها بود
درخانه باز شد
اگرو کاش ، ولی و امّـا
زمزمه ی خاکستری ِ راهش شد ...
ندا 19/04/85

با پلک زدنی می بینی که زنده ای و باید زندگی کنی ...
ندا ۲۱/۰۳/۸۵
خود نمی دانیم ، ولی ، لحظه های شیرین ، بی صبرانه انتظارمان را می کشند . چشم به راهی دوخته اند که باید زودتر در آن وارد شویم ...
لحظه های شیرین گم شده اند و در طلب جستجوی ما هستند که روزی به آنها بیندیشیم و آستین بالا زده و به دنبالشان بشتابیم ...
لحظه های شیرین دوست دارند شادی زیبای ما را در پس یافتنشان ، گویی خود نیز از این بازی عاشقانه لذت می برند ...
لحظه های شیرین گاه یواشکی خود را نشان می دهند ، چشمکی می زنند ، می دوند ،فرار می کنند تا به دنبالشان بدویم و به شیرینی یافتنشان دست یابیم ...
لحظه های شیرین ...
ندا 06/03/85
سهراب مي گويد :
" من در اين تاريكي فكر يك بره ي روشن هستم
كه روزي بيايد علف خستگي ام را بچرد ..."
و من مي گويم :
" تو دراين تاريكي تونلي از خلاء يا مه هستي؟
يا كه نه ، يك دشتي ، پُر از ياس كبود ؟
تو در اين تاريكي پي آواز حقيقت هستي ؟
يا فقط در فكري ، فكر يك ظاهر خوب ؟
تو در اين تاريكي خواهي برد از جانم ، خستگي ، ظلمت ، غم ؟
يا كه خود منشائي از تاريكي و ظلمت هستي ؟
تو در اين تاريكي مي چري از جانم ، علف خستگي زردم را ؟
يا كه مي انديشي به ولع و بلعيدن ، بعد از آن خنديدن ؟
تو در اين تاريكي ذره اي از نور و تجلي هستي ؟
يا كه هستي يك شب ، يك شب تار و كبود ، مثل يك نقطه ي كور ؟
تو در اين تاريكي خواهي داد بر جانم ، يك نواي زيبا ، يك صداي پرواز، يك نداي آواز ؟
يا كه مي بخشي بر جانم ، يك بغل غرش رعد ؟... مي بُري بال و پر پروازم ؟؟؟
تو در اين تاريكي صفي از شور و صفا ، مهر وفا ، نور و حقيقت هستي ؟
يا كه خود بي تابي ، سمبل بي حالي ... خودت اصلا ً خوابي ؟؟؟
گر تو هستي همان بره ي روشن بيا ، بنواز درب دل تنها را
بنما دست سپيد خود را ، حال با هم بيا تا برويم اون بالا ... "
