روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم درداد
ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد
کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد آی شبنم ، شبنم ، شبنم...
رهگذاری خواهد گفت راستی را شب تاریکیست
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست
دب اکبر را برگردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لبها خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت
کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید
دلها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
بادبادکها به هوا خواهم برد
گلدانها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان، گاوان علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیان تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگسهایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت چه شکوهی دارد قوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ...
سهراب سپهری
و دریک لحظه بود که دنیایش زیرورو شد . تمامی طرحها ، اندیشه ها و تصوراتش اشتباه از آب در آمده بودند ، آشفته بود . می خواست بگریزد . هوا برای تنفسش کم بود . با کوچکترین نسیمی می شکست. پاهایش تحمل وزنش را نداشتند . جا مانده بود ، از زمان ، از عبور از خیال ... می ترسید . حس می کرد لگدمال شده است . نوعی طرد شدن ، خرد شدن . دنبال غروری بود که سالیان سال به پا کرده بود بنای شکوهش را بر آن و حال همان غرور، رفته بود . کسی باید به او نهیب می زد که " نگاههای منتظر را دریاب آنها به تو چشم دوخته اند ، تو باید بتوانی ، تو می توانی " و این کس ، تنها خودش بود . خودش باید می دانست که ناگزیر است پیش رود در این عبور ترید و بی تردید... باید می رفت ...
ندا ۲۴/۰۸/۸۴
امام صادق (ع):
در یکی از کتابهای آسمانی خواندم ، که خداوند می فرماید :
"به جاه و جلالم وبه عزت و عظمتم سوگند هر که را به جز من امید بندد نومید می سازم ، نزد مردم خوارش می کنم ، از درگاه خود می رانمش ، و از وصال خود دورش می دارم . آیا در سختی ها به جز من پناه می برد ، با این که گشایش هر سختی ، به دست من است ؟ آیا به جز من امید بندد ، با این که کلید همه ی بستگی ها به دست من است ؟ و در خانه ی دیگری را می کوبد ، با این که همه ی درها به روی او بسته است و تنها در خانه ی من است ،که به روی او و به روی همه ی نیازمندان و خواهندگان باز است ، کیست که در سختی ها به من امید بسته و من نومیدش کرده ام ؟ همه ی نیازهای بندگانم را نزد خود نگاه داشته ام تا گشایش آن را از من بخواهند ، اما ، آنان بدین خرسند نیستند . همه ی آسمانهایم را از فرشتگان سپاسگزاری - که هرگز از ستایش و نیایش خسته نمی شوند - انباشته ام ،و آنان را فرمان داده ام ،تا هرگز هیچ دری را روی بندگانم نبندند ، اما ، آنان به من اعتماد و اطمینان ندارند ،آیا آن که به بلایی گرفتار می آید ، یا به نیازی دچار می شود ، نمی داند که هیچ کس بی اجازت من نمی تواند گره از کاراو بگشاید ؟ پس چرا به خود من روی نمی آورد ؟ بدو چیزهایی بخشیده ام که از من نخواسته، پس چرا آنگاه که همان ها را از او می گیرم ، برای به دست آوردن دوباره ی آنها ، به دیگران رو می کند و مرا از یاد می برد ؟ مبادا چنین می پندارد ؛ منی که ناخواسته و بی درخواست می بخشم ، با پرستش و درخواست نخواهم بخشید ، مگر من بخیلم که بندگانم در دعا و درخواست از من بخل می ورزند ؟ مگر هر فیض و فضلی ، و هر بخشش و بخشایشی ، از من نیست ؟ مگر کلید هر گشایشی ، به دست من نیست ؟ و مگر کسی هست ، که بتواند مرا از فضل و بخشش و برآورد نیازهای بندگانم ، باز دارد ؟ آیا نیازداران و آرزومندان نمی ترسند که از کسی جز من نیاز خواهند ، و به کسی جز من امید برند؟ مگر نمی دانند ، که اگر همه آسمانیان و زمینیان ، همه ی آرزوها و نیازهای خویش را به من آورند ، و من به هریک ازآنان ، آن اندازه ، که همه امید داشته اند ، بخشم ، ذره ای از ملک و مالم کاهش نمی پذیرد ؟ و چگونه کاهش و کاستی پذیرد ملک و مالی که من قیم آن ، پاسدار آن و سرپرست آنم ؟ پس وای! به آنان که از رحمت و بخشایش من نومیدند ، و وای ! به آنان که فرمان من می شکنند و معصیت من می ورزند ...."
در نگاهش ، جا پای قدمهایی بودند ، که روزی رهایش کردند ، او را با تمام آرزوها ، مهربانیها و باورهایش . برای همین از نگاههای خسته ش فرار می کردم. با گذشت سالها هنوز هم جا پاها تازه و تر بودند . خوشحال بودم که نمی توانستم ، ببینم این رد ناخوشی را بر روی چشم دلش ...
می گفت :" و دیگر جوان نمی شوم " ، و می دانستم که دیگر جوان نمی شود ...
او بخشید و رفت ... و من ماندم .... و باید بدانم که دیگر جوان نخواهم شد ...
ندا ۱۷/۰۸/۸۴
حالا که هوا گرفته بود ، به یادش اومد روزهایی که برای باریدن برف دعا دعا می کرد . واقعاً یادش بخیر . اون زمان ،برف می شد براش ، بهترین هدیه ی خدا . هیچ وقت اولین قدمی که برروی برفهای تازه باریده شده می ذاشت و یادش نمی رفت . دلش نمی خواست برفهای چیده شده روی زمین و با پاهای کوچیکش خراب کنه ، از طرفی هم دلش آب می شد برای پریدن وسط برفها . ساختن آدمک برفی ،پرتاب گلوله ها ، غلتیدن توی برفها ... واقعاً لحظات شیرینی بودند .
... هنوز هم برف و دوست داشت . اینکه زیر بارشش قدم بزنه . فکر کنه . دوست داشته باشه . دوست داشته بشه ... دلش می خواست بارش برف ، بازم براش بشه ، بهترین هديــه ی خــدا ... و کاش می شد...
ندا ۱۷/۰۸/۸۴
فقط کاش یک لحظه بیشتر بود ... نمی دونستم که گرمای وجودش آبم می کنه . شاید خودش هم نمی دونست وگرنه چنین نمی کرد . وقتی دیدمش آرزو کردم تو دستهاش باشم ، نزدیکش باشم ، گرم باشم... ولی حالا دیگه دیر شده ... وقتی تو دستهاش بودم فکر کردم دنیا یعنی این ، همینقدر گرم وشیرین . لحظه ی خوبی بود . سرما رفته بود . همه چیز ، توی اون لحظه جا داده شده بود . اینکه گرمی نفسش و حس می کردم . ولی ...
خیلی کوتاه بود . قطره قطره آب شدم و از بین انگشتاش چکیدم . همه چیز تموم شد . دیگه نمی تونست من و داشته باشه . آب شدم و رفتم . من و فراموش کرد و ... حالاست که می فهمم کاش این آرزو رو نمی کردم ،که تو دستهاش جا بگیرم ... شاید دراون صورت می تونستیم بیشتر با هم باشیم . شاید ...
ندا ۱۶/۰۸/۸۴
مثلاً گذاشته بودنش که من و دوستام بترسیم ، غافل از اینکه من بهش عادت کرده بودم . هر روز به امید دیدنش حاضر بودم زمان طولانی رو پرواز کنم تا بتونم حتی دقایق کوتاهی رو باهاش باشم . همیشه لبخند می زد . قیافش مهربون بود . هیچ وقت تک تک اجزاء صورتش یادم نمی ره . یکبار خواستم بهش خیلی نزدیک تر بشم ، کلاهش و بردارم وسرم بذارم ... شبها به آرزوی اینکه فردا صبح می بینمش به خواب می رفتم . دلم براش پر می زد . وقتی دوستام مشغول کارشون بودند من فقط می ایستادم و نگاهش می کردم ، همین برام کافی بود .اصلاً نمی دونستم که اون تا به حال من و دیده یا نه ؟ بین این همه یکرنگی من و ، که براش رنگ به رنگ می شدم و دیده یا نه ؟ من براش متفاوت بودم یا نه ؟ هیچی نمی دونستم . تا اون روز فراموش نشدنی ، وقتی که از پشت نگاهش می کردم ، دیدم ، نگاه نگرانش و که در جستجوی چیزی بود و لبخند مهربانش و وقتی برگشت و من پیدا کرد ...
و از اون به بعد مزرعه شد ، بهشت من ...
ندا ۱۶/۰۸/۸۴
سالها بود که فشرده می شد قلب تنهایش ، از سایه های پرندگان آزادی که بر فرازش به اوج می رسیدند ولی اکنون خود آزاد و رها بود، در سایه ی عشق به گل نشسته اش ...
و صحرا چنان شادمان بود از بارش عشق گوئیا که جانی دوباره یافته بود . آری او به راستی جانی دوباره یافته بود ... آن صحرایی که سالها رنگ سبزی به خود ندیده بود ،خود مظهری از شکوفایی شده بود . آن صحرایی که سالها بود که خواب بارش را ندیده بود ، اکنون لبریز بود از بارش نا باریده ها ... نه تنها خود زنده شده بود ، زندگی می بخشید . عشق او را و تمامی کسانیکه سنگینی پاهایشان را بر آن می کشیدند زنده می کرد ، و چه زیبا بود به عشق فرو شدن ...
و " به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین چنان تر شده ،چنان که پای به برف فرو میشد به عشق فرو میشد " ...
ندا
مرغ جانش عزم پر کشیدن داشت ، ولی نه می دانست به کجا ؟ و نه کی ؟ فقط می دانست که باید پرواز کند . ندایی بود که از درونش می گفت : برو برو ... اوج بگیر ، تو می توانی ، تو پیروزی ... به یاد آورد آخرین پروازش را . آری بهترین لحظات را در اوج به سر برده بود . نبایستی شکوه آخرین پرواز در ذهنش کمرنگ می شد . می دانست که در آنجا بود که زندگی را با تمام وسعتش در آغوش کشیده بود . آنجا بود که یافته بود زیباترین نعمت به او عطا شده ،آنجا بود که عشق را با تمام وجود حس کرده بود ... روشنایی نزدیک بود . نباید به این فکر می کرد که کی ؟ همین حال بهترین زمان بود برای شروع ، پر کشیدن و به اوج رسیدن و روشن بود که ، فرودی زیبا چنین اوج شکوهمندی را ، زمزمه می کند .
اینبار با حسی قشنگتر از قبل شروع کرد ...
ندا ۰۷/۰۸/۸۴
همینطور زل زده تو چشمام و داره نگاه می کنه ... آدم می ترسه . انگار می دونه تو ذهنم چی می گذره نکنه بدونه ؟! حتی از فکرش هم به وحشت می افتم . از نگاههای خیره ش می خوام فرار کنم . یک لبخند الکی می زنم . عکس العملی نشون نمی ده . احساس می کنم گر گرفتم ، قرمز شدم . یک شعر قدیمی رو زمزمه می کنم . مثل اینکه ول کن نیست . یه جورایی خستم کرده . دیگه حتی نمی تونم فکرم و متمرکز کنم . شاید قیافم براش آشنا . می خوام برم کنارش بشینم و سرحرف و باهاش باز کنم . این پا و اون پا می کنم ...
بلند میشه . عصای سفیدش و در میاره و در بین جمعیت گم میشه ...
ندا ۰۹/۰۸/۸۴
کسی غربت صدایش را نمی فهمید . نه تنها صداش بلکه چشمهاش هم داد غریب بودن می زد . اصلاً تمام حالات صورتش ناله می کرد که من غریبم ... ولی در عجب بود . کسی نمی فهمید، حتی دوستانش که تا آن زمان تصور می کرد او را می فهمند . در میان آشنایان غم غربتی ژرف احساس می کرد .بغض کرد . خواست فریاد بزند "که غریبم " ولی فایده ای نداشت . تنها می توانست خود را آشنا نشان دهد در میان جمعی از بیگانگان . او عادت کرده بود که کسی او را نفهمد . دیگر برایش این تکرار زندگی تکراری تر از چیزی شده بود که در حد تصورش می گنجید . او گم شده بود در غم غربت و تنهایی خویش . نه صدای آشنائی و نه نگاهی آشنا ... آری او گم شده بود . به یاد آورد داستان دخترک کبریت فروشی که در غم غربت خویش غرق شد . دخترکی که سوخت تنها برای سوختن کبریت آرزوهایش ... حتی دلش نمی خواست به این داستان آشنا فکر کند . نمی خواست خودش را با دخترک داستان قیاس کند . نمی خواست وجه تشابه خودش را با او لمس کند . او می خواست آنگونه باشد که خود دوست داشت . در جمعی از باورها ، زیبائیها و نگاهها . فقط ، حتماً نگاههای آشنا . دلش می خواست صدایش کنند بیا ، بیا .... و او می رفت ....
ندا ۰۴/۰۸/۸۴
آغازش با پایانش فاصله ای نداشت . تازه آمده بود و باید می رفت . نمی خواست فکر کند که طلوع خورشید فردا را نمی بیند . در همین فاصله باید زندگی را با تمام زیبائیهایش می چشید . در مقابل همین اندک زمان هم سپاسگزار بود ، لطفی بود که به او ارزانی شده ...
آسمان شب آرام بود و نسیمی می وزید که حس خواندنش را تقویت کرد . روی ساقه ای نشست و خواند ... شاید دیگر فردا کسی هم صدایش را به خاطر نمی آورد . زندگی کوتاهش را جیر جیر کرد ... خواند و خواند و خواند ...
و در فضای روحانی سحر دیگر صدایش نبود ...
ندا ۰۷/۰۸/۸۴
تا حالا شده که تصور کنی آرزوی بزرگ یک دختر بچه ی کوچیک هستی که هر روز به امید دیدنت پشت ویترین می ایسته و بهت زل می زنه ؟؟؟...
دیگه به نگاههای خیره و حسرت آمیز کودک عادت کرده بود . اینکه هر روز بیاد ، بایسته ، آرزو کنه و با آهی کوتاه بره . نگاههای معصومش و دوست داشت و قلبش از آههای تلخش می گرفت . تصور به آغوش کشیده شدنش توسط کودک شیرین ترین لحظه هاش شده بود . طوری شده بود که منتظر نگاههاش می شد . حتی صدای قدمهای کودک را می شناخت . لبخندش و دوست داشت . اینکه عاشقانه بهش لبخندی می زد و امید تا فردا زنده بودن و به او می بخشید ...
... دیگر به یاد نمی آورد کودک چه ساعاتی از روز و عاشقانه به تماشاش می ایستاد . حتی نگاههای کودک در ذهن خسته ش کمرنگ شده بود . صدای قدمهای آشناش و فراموش کرده بود .تکرار روزانه ش این بود که دیگر او را نخواهم دید . او را گم کرده بود . نگاهش خیره به نقطه ای بود که هر روز او را می دید . دیگه به گوشه ی خاک گرفته ی محصور کنندش انس گرفته بود . نمی دانست چه مدت گذشته که او را ندیده ... بی خبر از آنکه ، این آرزوی کوچک کودک بود که گم شده بود .
ندا ۰۷/۰۸/۸۴
تنها می توانست با خود سخن بگوید ، در واقع تنها خودش بود که به حرفهایش گوش می داد ، گوش شنوایی پیدا نمی کرد ، دریافته بود که حرفهایش دیگر خریدار ندارند شاید هم کسی نبود که حرفهایش را بفهمد . حال آموخته بود که این خود چقدر در مقابل حرفهایش شکیباست . این خود بود که می توانست او را تحمل کند ، فقط خود بود که می توانست تک تک لحظه های شاد و غمگینش را حس کند ، بفهمد ، لمس کند ... از خود سپاسگزار بود . دوستش می داشت . احساس می کرد که به او مدیون است . گاهی دلش برای خودش تنگ می شد ، اینکه دوتایی بنشینند و با هم گپی دوستانه بزنند . گاهی دلش می خواست با خود قهر کند چون احساس می کرد خود هم دیگر حس شنیدن حرفهایش را ندارد ، غافل از اینکه خود صبورتر از چیزی بود که تصور می کرد . گاهی می خواست با خود شعر بخواند ، بدود حتی بازی کند ... وای که این خود چه موجود عجیبی بود ! وقتی دلش می گرفت به خود پناه می برد . خود دلداریش می داد ، نوازشش می کرد ، حتی بوسه ای از چهره ی پژمرده اش می زد و به او جان تازه می بخشید . خود واقعاً سخاوتمند بود ... استادش بود . می دانست چیزهایی که او نمی دانست . مدتها بود که از اندرزهایش درسها گرفته بود و می دانست که باز می تواند از پندهایش استفاده کند ...
و او باز دلش گرفت ، حال می دانست باید به خود پناه برد و یافته بود که این خود همان قطره از بیکران رحمتی است که به او زندگانی بخشیده ... پس با خود شروع کرد به درد دل کردن و ... سبک شد ... آرام شد ...
ندا ۰۲/۰۸/۸۴
و در پس تنهائیش بود که اولین دانه های بلورین حس شکفتنش شکل گرفت ، حسی رقیق تر از شبنمها ... و در تنهائیش بود که می اندیشید به خود ، به تمام آنهایی که نمی دید و اکنون می دید و چه زیبا شده بود ، تنهایی برای او ارمغانی آورده بود که چشمانش را باز کند ، گوئیا می خواست که دیگر زیاد نخواهد و می خواست که این تنهایی را تقسیم کند ، او یافته بود که باید برود ،نه کورمال کورمال بلکه با حسی از شکفتن و پر کشیدن به سویش و حال زمان رسیده بود ، او باید می رفت و کمک خواست در رفتنش و رفت که دیگر تنها نباشد ... ولی هیچ گاه فراموش نخواهد کرد که این تنهایی بود که او را لبریز کرد از دانسته های ندانسته اش ...
ندا
سلام
به وبلاگ من خوش آمدید ....
از خوندن نظراتتون خوشحال می شم