تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

دیوار همان دیوار وسقف همان سقف و هوا هم همان هوا بود . دیگر هوا هم جاری نبود . سکون بود و رکود . نمی دانست روز است یا شب ؟ زمان از دستش پریده بود . نفسش بوی نا می داد . مرداب ذهنش ، همچون باتلاقی شده بود که هرزه ترین ها درش روئیده بودند . لمس بود . حتی حوصله ی نفس کشیدن هم نداشت . چشمانش دریچه را جستجو می کردند ، تنها نقطه ای بود که جایش را فراموش نمی کرد .دریچه ... دریچه ... دریچه ... تنها نورامیدش ، تنها دلخوشی تنهائیهایش . دریچه بود که نوید آزادی به او می داد . دریچه بود که خبر از دنیای بیرون را برایش می آورد . دریچه را تکرار می کرد که هرگز فراموشش نکند . نبایستی فراموش می شد. چیزهای زیادی بودند که نبایست فراموش می کرد . خندیدن، دویدن ، شنیدن ... دلش گرفت . بخاطر آورد زمانی را ( نمی دانست دور بود یا نزدیک ) که وقتی چنین حسی داشت ، گریه می کرد ، گریه ... نمی توانست ، کاش می شد . یادش آمد سبک می شد .آرام و رها ... باز چشم دوخت بر دریچه . یک دست ، یک ظرف ، یک چیز که نمی دانست چیست و یک فرو بردن و قورت دادن . تکرار و باز تکرار ... چشمانش را بست . می توانست با این کار فرار کند به دنیایی که دوستش می داشت . می دوید و می خندید حتی می پرید ...

 

صدایی گفت " بیا  " دست در دستش رفت . فضا آکنده بود از بوی گلها . پاهایش تر شده بودند . نمی خواست برگردد . می ترسید سرش را بچرخاند . حتی چهره ی صدا را هم ندید . صدا می خندید ، او هم خندید . با هم دویدند . سبک شده بود . کاش زمان متوقف می شد . تا ابد می خواست آنجا بماند . کاش ...

 

این دریچه بود که او را از دنیای آرزوهایش بیرون آورد . بی موقع باز شد . اینبار نوری که دریچه با خودش آورد را دوست نداشت . غلتی زد و پشت به دریچه کرد . قهر کرد . بازهمان دنیای سیاه ، باز همان تاریکی و باز همان تنهایی . فقط اگر یکبار دیگه صدا می آمد هرگز رهایش نمی کرد . حتی با باز شدن بزرگترین درها برنمی گشت . دست در دستش می رفت . می رفت و می رفت و می رفت ... به خودش قول داد " فقط بیاید ..."

و باز صدا آمد . دست صدا را محکم گرفت و رفت و دیگر هرگز برنگشت ...

و حال این دریچه بود که ... تنـــــــــها شد .

 

ندا ۰۲/۰۹/۸۴

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:5  توسط ندا  | 

می خواست که روزی بیاید و پیامی بیاورد ، او آمده بود پیش از آنی که خود بخواهد و پیامش در دلها ریشه دوانیده بود .بهاری بود ولی زود بوی پائیز به خود گرفت . به من گدا نیز گل یاسی بخشید و رفت . صدایش می آمد از پس پرچین های سبز بشارت . آوای رسایش ماند . سبز می اندیشید . سبز می گفت . سبز می نوشت . نازک بود و می ترسید از ترک برداشتن شیشه ی تنهایی اش . و به یکباره شکست و فرو ریخت ، در تنهایی خویش . مسافر تنها به راستی شناخت راز گل سرخ را و خوب فهمید ، خانه ی دوست کجاست . منتظر بود ، منتظر بره ای روشن که روزی بیاید و علف خستگی اش را بچرد . دگرگونه می اندیشید ، دگرگونه دوست می داشت . دوست می داشت دانه های دل مردم را ببیند ، دوست می داشت زیر باران برود ، بنویسد ، لمس کند ... عشق می ورزید به زندگی به عشق به مادر به مرگ ... او عاشق بود . خدا را می دید آنگونه که خود دوست می داشت . ساده بود چه در باجه بانک ، چه در صف یک اتوبوس . روان بود ، تازه بود ، شفاف بود . آری او ... تنـــــــــها بود ...

 

ندا ۲۸/۰۸/۸۴

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 20:4  توسط ندا  | 

به نام خداوند عاشقان

هميشه وقتي ساعتها كار مي كردم بعد به اوپناه مي بردم،اوهم هرچه داشت در اختيارم قرار مي دادومراتسكين مي داد،باهم دوست شده بوديم سالها بود كه با هم دوست بوديم،اولين باردرسن 7سالگي با اوآشناشدم ازهمان ابتدا مراتسكين مي داد بي هيچ منتي.زندگي پرازدرد ورنجم را به آرامش تبديل مي كرد.تنها من نيستم كه گمان مي كنم اودرد مراتسكين مي دهدوبه من آرامش مي دهد،اين حرف همگان است.

دراين عالم هراز چند گاهي قوانيني ايجاد مي شود وقوانيني از بين مي روند وجاي خود را به قانون جديدتر مي دهد.چيزي كه تاديروز درست بوده امكان دارد امروز اشتباه باشد.

تاديروز فكر مي كردم ،نه چرا نگويم كه يقين داشتم كه او مراتسكين مي دهد ولي امروزدريافتم كه كار او نبوده بلكه اوواسطه اي بيش نبوده ودرپشت پرده كسي ديگري بوده وتمام تسكين من از او بوده است.

خدايا مرا چه شده ،چه مي گويم ،مي خواهم حرفي زنم براي همگان ولي نمي دانم به چه نحوي،نمي دانم.

حال به اين صورت مي گويم

هميشه بايد در عاشق جوششي باشدتاعشقي پديدار شودومعشوقي به وجود آيد،مجنون عاشقي باشد تا ليلي باشد،فرهاد به فكر عاشقي افتد تا شيريني زاده شود و ووووو...............................................................

روزگار چه بازي دارد،سالهاست كه اين راه رابه اشتباه مي رفتم،هميشه آن چيز كه ما مي بينيم درست نيست،آن كسي كه كاري انجام مي دهد،انجام دهنده اصلي نيست بلكه واسطه اي است ازجانب او يا كسي به جز او.

اين قانون عالم است، ازبالا به پايين،از ازل تا ابد

جوششي بايد باشد تا خروشي بوجود آيد.

آنكه جوشش ندارد پس عاشق نيست،عاشقي كه براي رسيدن به معشوقش تلاش نكند واز زندگيش مايه نگذارد عاشق نيست.معنا ندارد عاشق بي جوشش.عاشق بي درد

همه عشق ،به درد ش است

مجنون براي رسيدن به ليلي تمام زندگيش را در كف دستش گذاشت،حسين براي رسيدن به عشقش جان در كف گذارد بي هيچ منت ودرنهايت با لبخندي بر لب به سويش رفت و با او يكي شد.من خسته شدم از عاشقاني كه دم ازعشق مي زنند ولي براي رسيدن به عشقشان حاضر نيستند تا به استقبال معشوقه شان بروند

چه بايد كرد من نمي دانم

مي گويد من بي تو هيچم ولي باز بي او هست و اين را باز به كس ديگري مي گويد

عاشق يك بار عاشق مي شود و تا پايان با او است حتي بدون او ولي با ياد و خاطرات او و با تمام وجود او را مي پرستد و نمي گويد امروز سرد است و روز عاشقي نيست

مي خواهم بگويم به زباني ديگر

چون از زبان اين روزگار خسته و درمانده شده ام

حال طور ديگري مي گويم

من خيال مي كردم كه برگ چاي به من كه خسته از دردم،آرامش مي دهد ولي وقتي ديدم كه او جوششي از خود نشان نمي دهد و مغرور است ومنتظر امدم معشوق به پيش روي او تا با او عشق بازي كندواين كاردرعالم عشاق گناه است و مردود

به خود گفتم كه كار كيست كه  به من آرامش مي بخشد،كيست كه بي اندكي آشنايي مرا آرامش مي دهد.

بعد ازكمي فكر فهميدم كه كار، كار آب است.آب است كه حرارت رااز آتش كه خود نيز عاشق است(عاشق است كه پرپر مي زند،رنگش پر خون مي شود و هزاران بار مي ميرد ولي باز زنده مي شود وباز عاشق است رنگش هرلحظه عوض مي شود،لحظه اي آبي، لحظه اي قرمزولحظه اي زرداست) مي گيرد و بي هيچ درنگي به مولكولهايش مي دهد.آنگاه مولكولهايش به حركت وجنبش در مي آيندوآنها نيز عاشق مي شوندواين گونه يكي پس از ديگري عاشق مي شوند ودر نهايت آبي ديگر نيست بلكه همه عشقن.اين به ظاهر آب سرازپا ديگر نمي شناسد،گاهي مانند كساني كه سالها فرصت حرف زدن نداشته اند فرياد مي زند وبا تمام وجود فرياد مي زند وبه حركت در مي آيد،گاهي به بيرون مي پرد براي.....

گاهي آنقدر حرارت وعاشق مي شودكه درظاهر فنا مي شودولي در واقع به بالامي رودودر نهايت به اصل خود،كه درياست دست پيدا مي كند.كم كم عشق خود را به برگهاي چاي مي دهد بي هيچ منتي،به آنها كه از بي دردي وبي عشقي پژمرده اند

وبي خيال عشقند.وآنها را با اين كارش با عشق اشنا مي كند وآنها هم به كمك آب عاشق مي شوندوعشق خود را به صورت جوهروجوديشان بيرون مي دهند وآنها نيز در ظاهر فنا مي كنند.

جوهر وجودي او باآب مي جوشدومي رقصدو مي خوانندودرنهايت یكي مي شود،چون در نهايت عشق يكي بيش نيست.

به رنگ سرخ در مي آيدكه رنگ عاشقي است واين معجون است كه مراكه عاشقم به وجد مي آوردوعاشقم مي كندودردهاي مرا به فراموشي مي سپاردواندك زماني مرا بي خيال از دنيا مي كند وبراي لحظه اي مرابه اصلم مي رساندومراازمنيت درآورده وبه انسانيت مي رساند،واين گونه است كار عالم كه ما از آن بي خبريم وتنها خود را لايق عاشقي مي دانيم وبس ولي نمي دانيم كه........................

 سامان

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 22:36  توسط ندا  |