به ارتباط می اندیشیدم . به اینکه در عصر ارتباطات حتی از نسلهای قبل خود عقب تر هستیم . اینکه شاید مدعی هستیم که تمام وسایل ارتباطی را در اختیار داریم ولی در برقراری ساده ترین نوع ارتباط هنوز هم می لنگیم ، شاید بیشتر از گذشتگانمان ، پدران و مادرانی که آمدند ، ساختند و رفتند ...
ما رشد می کنیم ، مبارزه می کنیم ، شکست می خوریم ، پیروز می شویم ، می خندیم ، می گرییم ، زندگی می کنیم و ... اما همیشه وهمیشه در جستجوییم . جستجویی تمام نشدنی . یک حس درونی . نمی دانم گذشتگان در پس این حس یافتند ،آنچه را که بدنبالش بودند ؟ آیا ما می یابیم ؟ ...
جملات شاید آشنای زیر درسهایی هستند که در زمان حال می آموزیم .
شاید خود شما هم آنها را حس کردید ...
در کل حسشان کردم و ...
· باورهای عمیق زندگیتو فقط برای لحظاتی به ظاهر شیرین و گذرا نبخش .
· هیچ گاه برای جبران اشتباهاتت به توجیه شان نپرداز.
· چیزی که در باورهای تو گناه محسوب می شود همیشه برایت گناه باقی خواهد ماند ، به فکر تغییر آن نباش . برایش تعریفی نمی توانی پیدا کنی چون تعریفی وجود ندارد ، آن را حس می کنی .
· برای جلا دادن روحت نیایش کن .
· به فکر تقسیم تنهایی ات نباش ،چون تو هیچ وقت تنها نیستی.
· در یک ارتباط درست ، خودت را پیدا می کنی ، و دریک ارتباط نادرست ، خودت را گم می کنی .
· بدان در هرارتباطی رشد خواهی کرد ولی برای رشد کردن تن به هر ارتباطی نده .
· هیچ وقت همه رو مثل خودت نبین ، دل همه مثل دل خودت نیست .
· همیشه بدون که خود تو هم ارزش داری ، ارزش خودت رو هیچ وقتی پائین نیار.
· به فکر تغییر دیگری برای خودت نباش .
· فرمود: همه کس تو را برای خود می خواهند ، اما من تو را برای خودت می خواهم .
· سعی کن خودت باشی ، برای خودت زندگی کنی نه برای دیگری.
· کاری نکن که شرمسار خودت بشی.
· برای شاد کردن دیگری ، یه عمر غم و غصه برای خودت درست نکن .
· این مهم نیست نیت تو برای همیشه گم بماند و تو را درست نفهمند .
· به کسی بیشتر از چیزی که لیاقتش و داره بها نده.
· درست آن است که در یک ارتباط به فکر منافع خودت نباشی چون برقراری ارتباط سالم برای کسب منافع نیست ، برای رسیدن به کمال است .
· از کسی که به تو تجربه ای هرچند تلخ می بخشد ، تشکر کن.
· دریک ارتباط درسهای زیادی نهفته است شاید در قطع یک ارتباط اجباری ، درسهایی بیشتر.
· شاید آنچه را که فکر می کنی به صلاح توست به ضرر توست .
· به هر آنچه که تصور می کنی خواهی رسید حتی اگر خیلی دور از دسترس باشد ،پس درست تصور کن.
· از تصورکردن تجاربی که دیگر دوست نداری آنها را تکرار کنی، دوری کن . چون ارزش تجربه های تلخ به همین است .
· فکرهای تو آینده ات را می سازند پس فکرهایی کن که آینده ات را زیبا بسازند .
· تمام مخلوقات را بزرگ شمار ولی درکنار کسی احساس کوچکی نکن ، چون تو نیز جزئی از همان مخلوقات هستی .
· بزرگترین انسانها کسانی هستند که دید وسیعشان را با کوته بینی دیگری ، کور نمی کنند .
· انسانهای بزرگ درست می بینند ، درست می اندیشند و درست رفتار می کنند .
· دوست داشته باش، دوست داشته بشو، ولی دوست داشتن را نه گدایی کن و نه صدقه بده .
· همیشه آنگونه باش که باید باشی، نه آنگونه که بودی .
· از خودت فرار نکن ، شجاع باش.
· دریک ارتباط چیزی با ارزش تر از داشتن صداقت نیست.
· ظاهر بین نباش و به دنبال جستجوی دلهای پاک باش.
· شاید زبانها دروغ بگویند ولی چشمها و دستها دروغ نمی گویند.
· هیچ وقت به کسی کاملا ً اعتماد نکن حتی به خودت .
· خودت را در وضعیتی قرارنده که قدرت تصمیم گیری درست را از دست بدهی .
· این خود توهستی که موقعیتهای متفاوت را ایجاد می کنی پس زمان حال را به خوبی درک کن و برای آینده و خلق موقعیتهای جدید به موقع تصمیم بگیر.
· از برقراری یک ارتباط ناموفق هیچ کس را مقصر ندان ،این خود تو بودی که خواستی.
· تجارب دیگران را حتماً بشنو و از آنها درست استفاده کن .
· یکی از بزرگترین اشتباهات تجربه کردن ، تجارب دیگران است .
· دریک ارتباط هیچ گاه به فکر اثبات خودت نباش.چون اگر ارتباط درست باشد، خودت بدون هیچ زحمتی پیدا خواهی شد.
· برای شناخت آدمها زمان زیادی لازم است ، تنها دیدن و شنیدن کافی نیست ، حس کن .
· بدان که بعضی رؤیاها بهترند رؤیا باقی بمانند ،تا به واقعیت تبدیل شوند .
· با دوستی ارتباط برقرار کن که از مصاحبت با اون لذت ببری ، او نیز از مصاحبت با تو لذت ببرد .
· همچون انسانهایی مباش که چون در لحظاتی سختی هستند ، دیگر انسانها را وسیله ای برای گذراندن آن لحظه ها می کنند .
· شاید اهداف تو خیلی متفاوت تر از اهداف دوستانت باشد ، از اهدافت با آنها حرف بزن و اهداف آنها را بشنو.
· شاید لحظاتی که برای تو بدترین لحظه ها به حساب می آیند بعدها بهترین لحظات تو در گذشته ات را تشکیل دهند و شاید لحظاتی که خوش ترین لحظات اکنون ات را دربرگرفتند در آینده از آنها به تلخی یاد کنی .
· سعی کن شادترین لحظاتت را با دوستانت تقسیم کن نه تلخترین آنها را .
· در پس هر یک کلمه حرف دوست دنیایی ازرازها نهفته است ،پیدایشان کن .
· دوستی که نمی خواهد در زندگی اش باشی ،شاید با رفتارش نشان دهد . منتظر رک شنیدن خواسته اش نباش ، شاید می ترسد.
· گاهی بی تفاوت بودن نسبت به بعضی ها برایشان بهترین داروهاست.
· همیشه از خدا بخاطر لحظاتی که به تو نداده شکایت نکن ، بدان که صلاح تو در آن بوده که آن لحظه ها به تو داده نشوند.
· هر آنچه به صلاح توست برایت پیش خواهد آمد پس از آنچه برایت پیش آمده ناراضی نباش.
· این مهم نیست تا زمانی که هستی قدرت را ندانند ، مهم زمانی است که دیگر نباشی .
· شاید حتماً باید یک ارتباطی شکل می گرفت ، تا به اینجا برسی .
- شادترین لحظات در انتظار تو هستند به آنها خواهی رسید.
ندا 17/12/84
زمانی دوست می داشت که به رنگارنگی چهره های مردمانی که هرروز از کنارش می گذشتند بنگرد و به آرزوهایشان ، عشقهایشان ،چشمانی که در خانه انتظارشان را می کشیدند ، هدفهایشان ، گذشته یشان و ... فکر کند .ولی حال دگرگونه قدم برمی داشت . تکرار زمین را می ستود . با تکراری بودنش جایگاه هزاران رد پایی بود که شاکرانه بر رویش گام برمی داشتند . آهنگ کفشها را بیش از موسیقی پلکها ترجیح می داد . ریای رنگهای زده شده بر چهره ها را ،چشمهای بی حالت را دوست نداشت . پاها عاشقانه تر برزمین کشیده می شدند و عاشقانه تر ماندن را زمزمه می کردند و مصرتر در جستجو بودند ...
ندا 22/12/84
خسته ام . از دست و پا زدنهایم در این سراب . به یاد دارم روزگاری را ، نمی دانم دور یا نزدیک ، که با دل دریایی خویش سردی بخش جانهای خسته ای بودم که به من پناه می آوردند . چه آبی بودم و چه زلال . آری به یاد دارم ... خیلی دور نیست . زمانی که پاهای خسته و سوزان خویش را در تنم فرو می بردند تا التیام یابند . کلماتم موجهایی بودند که از دلم به سویشان رها می شدند و آنها چه سبک می شدند ... و من راضی . آرام . خود نمی دانستم که چگونه ولی ساده بود . همچون جادویی بود که در آبی صدایم جای می گرفت . و اما حال چه مشکل . با هزاران امید، خسته و بی رمق به سویم می آیند . شتاب دارند . نمی دانند که دریا دیگر نیست . غافل اند که خود می سوزم ، خود می جویم و خود دست و پا می زنم ... نمی خواهم ببینند این کویر سوزان را و فرار کنند . دوست دارم همانگونه دیده شوم .ولی پاهای خسته یشان می فهمند که ساحل خنک و نسیم جان بخش دریا دیگر نیست .شاید آنها هم سراب را دیده اند و به امید دریایی بودند که سالیان آن را می شناختند . دستهایشان در لحظه ی اول جستجو می کنند و سریع پس می زنند، شنهای سوزان را . آنقدر حس ناتوانی دارم که دوست می دارم بگریم تا در آبی اشکهایم جان یابند . اما چشمان هم دیگر توان یاری ندارند . چشمها نمی توانند به من دروغ بگویند ، چشمها نمی توانند به خود دروغ بگویند ...
آخرین فرد را به یاد دارم که شتابان آمد . عاشق و نالان . به سویم پر کشید . دل دریایی می خواست و کویر سوزان را لمس کرد . چنان آشفته گشت که گویی شیرجه بر تخته سنگی زده باشد . با دلی شکسته از پیشم رفت . و من خسته بر جا ماندم . و هم چنان دلتنگ . و هم چنان درمانده تر از قبل ، با این سؤال که کی باران می بارد ؟؟؟
ندا 22/12/84
اگر می آمد می دید که تاب توان نگریستن در چشمانش را ندارم . می دید که چگونه خرد شده ام در هوای طوفانی خویش و چگونه تهی گشته ام از تمام باورها ، اندیشه ها و زیبائیها . اگر می آمد می دید . شایداو نیز نمی توانست ببیند که چگونه گم شده ام ... روزگاران زیبائی بود . زمانی که دراو غرق می شدم . در من جریان داشت . می جوییدمش . می یافتمش . می بوییدمش . آرام می شدم حتی به یادش . و حال ... من گم شده ام . تهی . کاغذ مچاله ی وجود خط خطی ام را باید آرام آرام باز کنم . باید دست بکشم به تمامی خطهای تا خورده ی روحم . نوازششان کنم . به حرفهایشان گوش دهم . صدای گرفته ی ناله های دردناکشان را بشنوم و زمزمه ی عاشقانه ی خود را هدیه شان کنم . باید بفشارم تک تک کلماتی که عاجزانه می نالند ،می آیند و دوست دارند شنیده شوند ، و دوست دارند لمس شوند ، و دوست دارند رها شوند و دوست دارند ...
کلمات بوی غریبی آشنا می دهند که می شناختمشان و هنوز هم برایم یاد آور زمانی هستند که سبز بودم و به بهار می اندیشیدم . خط خطیهای سیاه کاغذ خود دوست دارند که پاک شوند . آنها نیز به سفیدی کاغذ دل بسته اند و آرزو دارند که دوباره ببینند پاکی آن را ...
من باید پاک کن نیایش را از دل سیاهی کوچه های تو در توی غفلت پیدا کنم ، بردارمش ، به آرزوی خط خطیها تحقق بخشم ، و پاک کنم تک تک خطهای آشفتگی خیال خویش را .
ندا 09/12/84
شده تا حالا با آدمهايي مواجه بشين ، که جزء ايراد گرفتن از شما حرفی بهتون نزنن ؟ حالا شايد اين ميون چند تا جمله هم اشتباهی از دستشون در بره ، ولی در کل مرتب ايراد می گيرن . مثلاً از قيافتون ، از نوع لباس پوشيدنتون ، حالت صحبت کردنتون... . اينکه مثلاً می گن ديگه اين روسری و سر نکن اصلاً بهت نمی ياد جای اينکه بگن اينم قشنگه ولی قبلی بهت بيشتر مياد . يا اگه بينی تو عمل کنی خيلی اين قيافه ی درب و داغونت بهتر از حالا می شه .( حالا شايد خوبه خوب نشه ولی بهتر می شه ) اين دسته از آدمها ، تلخ هستن . چيزی جزء بدي ها و زشتی های شما نمی بينن . ظاهر بين هستن و تصور می کنن که خيلی با شما رک هستن و يک سری واقعيت رو به شما می گن ولی اصلاً اينطور نيست . چون بلافاصله بعد از اين صحبتهاشون شما رو ناراحت می کنن و اگه دقت کنن و متوجه بشن که ناراحتی می گن واقعيت تلخه و نمی دونن که اين خودشون هستن که تلخن ...
يک دسته هستن که سنگن . مثل سنگ . سرد و بی روحن . در مقابل تمام احساسات طرف مقابلشون بی تفاوت هستن و هيچ واکنشی نشون نمی دن . ديوارن . حتی گاهی که دوست دارن خودشون و نرم تر نشون بدن بقدری مصنوعی ظاهر می شن که به راحتی می تونی لمس کنی که دارن فيلم بازی می کنن و سريع لو می رن ...
يک دسته ديگه پريشون و عصبی ان . سرشارن از تشنج و تنش و وقتی وارد محيطی می شن زلزله راه می ندازن . از مصاحبت با اونها تنها انرژی شما تقليل می ره و مدام سردرگم اين شاخه و اون شاخه پريدن های پی در پی شون می شيد . کلافگی و سردرگمی حاصل هم نشينی با اين گروه از آدمهاست ...
...
نمی دونم چرا اين بحث و راه انداختم چون ماشالله آدمها مثل رب ها و ماکارونی ها بقدری متنوع هستن که نمی شه همشون و توی چند تا خط جا داد . شايد بعدها حس نوشتن بياد و در مورد بقيشون هم چيزی بگم . در کل چون چند وقتی می شه که با اين دسته برخورد داشتم ترجيح دادم که در موردشون چيزی بگم که نکنه خدای نکرده از قلم بيفتن ... فعلاً .
ندا 21/12/84
داشتم به این فکر می کردم که بعضی آدمها توی زندگی تو مثل سریال هستن . دوست داری هر روز ببینیشون . در کنارشون باشی و با تمام وجودت برای دیدنشون لحظه شماری می کنی . معمولا ً خانوادت، همکارات ، دوستای خیلی خیلی صمیمی ت جزء سریالهای زندگی ت هستن .
بعضی دیگه مثل فیلم سینمایی می مونن .از همه نوعش : درام ، کمدی ، وسترن ، بزن بزن و ... دوست داری هر چندوقت یکبار ببینیشون و از دیدنشون و مصاحبتشون لذت می بری.
البته بعضی فیلمها به قدری جذاب هستن که با چند بار دیدنشون هم خسته نمی شی و بعضی دیگه رو حتی نمی تونی تا آخرشو ببینی و وسط فیلم یا خوابت می بره یا بلند می شی می ری ... در کل حوصله ی یکبار دیدنشو هم نداری ...
ولی بعضی دیگه می شن پیام بازرگانی زندگیت .یعنی دیدن و ندیدنشون برات مهم نیست . بهشون فکر نمی کنی و نشنیدن صداشون ناراحتت نمی کنه . دلت براشون تنگ نمی شه . اینا میان و میرن بدون اینکه تو توجهی کنی ...
گاهی هم ممکنه یه سری بالا بیاری و نگاهی بهشون بندازی ...
وای به روزی که تو بشی پیام بازرگانی کسی و رفتن و موندنت براش مهم نباشه ...
ندا 21/12/84
و به دست فراموشی سپرده شده بودند کلماتی که گاه گاهی می آمدند در ذهن خسته اش . وبی حوصله شده بود و نمی دانست که باید بدست گیرد و براند کلمات را بر صفحه ی تنهایی اندیشه اش . پنجره ای گشوده بود برای ارتباط با دوستانی که دیده ، ندیده دوستشان می داشت . پنجره را نیز فراموش نموده بود. پنجره هم تنها بود و منتظر برای گشوده شدن با دستان کلماتی که می آمدند و می ماندند و شاید هم خوانده می شدند . مهم آن بود که پنجره بماند ؛ زنده و پویا هرچند شاید توجهی به آن نمی شد ...
به سویش می رود شاید دوباره بتواند بگوید حرفهایش را با صدای بی صدایی ...
ندا 09/12/84