دوست می داشت چیز دیگری باشد ... از اینکه می دید چشمان منتظر و لبهای تشنه به سویش می آمدند و ناامیدانه برمی گشتند ، عذاب می کشید . دوست داشت شادی بدهد ، لبخند بگیرد . امید بدهد ، تشکر بگیرد ... لحظات برایش تلخ بودند . روزها به انتظار می نشست تا کسی بیاید ...
با دیدن شادی آنها ، از دور،شاد می شد ، برایشان دست تکان می داد . و باز همان صحنه های تکراری و زجر آور. می دویدند ، شاد . به او می رسیدند . بی رمق ، بر زمین می افتادند . از دور دیده بودنش ولی در نزدیکی نمی دیدنش . می گفت " هستم ، نگاهم کنید " ولی صدایش را نمی شنیدند . انگار برایشان وجود نداشت . و باز می رفتند . و باز تنها می شد. و در تنهایی اش فقط این زمزمه را می کرد ، که کاش چیز دیگری بودم ...
ندا۲۰/۰۱/۸۵
در دیگر هم بسته شد ... نمی دانست باید چه کند ... هرچه دست و پا می زد گوئی بیشتر غرق می شد . هر چه فکر می کرد بیشتر کم می آورد . نمی دانست ... دیگر ازهمه جا مانده بود . به خودش فکر کرد . به خود ِ او . به مهربانی اش . به زیباترین لحظات زندگی اش که با او بود . به بهترین هایی که هدیه اش می کرد . به آرامشی که با او می یافت . به سبزی نگاهش و به شیوایی گفتارش . تنها به او فکر کرد ... همه چیز را به خودش سپرد . به خودی که مدتها فراموشش کرده بود . خواست ... و داد ... و چه زیبا بخشید ... به خودش آورد . او را در آغوش کشید . گم شده بود و پیدایش کرد . سرد شده بود و گرمش کرد .مرده بود و زنده اش کرد . جا مانده بود و با تلنگری روانه اش کرد . وای ... نمی دانست به او چه بگوید ... با تمام وجود سپاسگزارش بود . زمزمه ای گفتش : من که گفته بودم ... من نشانت داده بودم ... . و او فهمید ، فهمید که این او بود که کر بود ، این او بود که کور بود و این او بود که خواهان جستجوی اشتباهات بود ...
مهربان بود و بخشنده . به خودش آورد تا به خودش بیاید ...
به خودمان آ ، تا به خودت بیائیم ...
ندا۱۹/۰۱/۸۵
درجغرافیای ذهنش جزیره ای را یافت که قبلاً نشناخته بودش . جزیره تنها بود و ناشناس . قایق مهربانی اش را به سوی تنهایی ِ غریبش روان ساخت . قایق پهلو گرفت . جزیره ترسید . به خود لرزید . خواست مهربانی اش را بپذیرد ولی قایقی را به یاد آورد که آمده بود و تنها مرواریدش را با بی رحمی تمام برده بود. قول داده بود که می آوردش، ولی نیاورده بود . جزیره می خواست، ولی دیگر نمی توانست . از باد کمک خواست . قایق را راند . او ترجیح داد تنها بماند ...فکر کرد، شاید زمانی برسد که موج ، خوشبختی اش را هدیه آورد . امید داشت که آن روز دیگر نترسد ...
ندا۱۹/۰۱/۸۵
بعضي ها وقتي هستن آزارت مي دن و وقتي كه مي رن ، يا از سر ناچاري و خستگي اونا رو از خودتون مي رونيشون ، بيشتر آزار مي بيني . نمي دوني كه بايد چيكار كني ؟ نه ارتباط باهاشون و مي خواي و نه قطع ارتباط باهاشون و ، با اينكه در هردو حال فقط و فقط آزار مي بيني . دلت مي خواد باشن و نباشن ... وقتي بهش فكر مي كني ، تنها به اين نتيجه مي رسي كه بايد كشته شن . در خودت اونا رو بكشي ، چون فقط در اون صورت ديگه نه هستن و نه نيستن ... وقتي به اين مرحله مي رسي بايد شروع كني به كشتنشون در دلت . بايد خوبيهاشون و از ياد ببري و بديهاشون و به ياد بياري . حالا بياد و تو از اون دسته از آدمها باشي كه بديها رو نمي بيني ... ودر اينجاست كه خسته و دل شكسته مي شي و چيزي جز بارون برات نمي مونه ... در اينجاست كه بعدها بدون اينكه خودت هم بخواي دلهاي زيادي و مي شكوني و بارون و براشون هديه مي دي ...
ندا ۱۸/۰۱/۸۵
اصرار داشت به ماندنش در كنار او ، ولي غافل بود از اينكه او بايست مي رفت ، تا بتواند خودش به تنهايي پيش برود . اگر مي ماند تبديل مي شد به حركتي در جا و هيچ اميدي به فرداها نبود ...
پس اگر چنين بود چرا آمد ؟... شايد اگر نمي آمد هرگز امروز را نمي ديد ...
حس رشد داشت . آري بزگتر شده بود و خود مي دانست . قدم گذاشتن در اين دنياي جديد هم خوشحالش كرده بود و هم كمي او را ترسانده بود . جلوي رويش زياد روشن نبود و بايستي با احتياط پيش مي رفت . از او كه آمد و رفت و يكي از اسباب پيش رفتنش شده بود تشكر كرد . شايد نيازي به تشكر نبود . شايد او هم حال به پيش مي رفت و در دل صميمانه از وي سپاسگزار بود .
به پيش مي رفت ... ديگر حتي نمي خواست او باشد . مي دانست كه رفت چرا كه بايست مي رفت تا ... بيايد . چرا كه مي بايست بيايد ...
وحال مي دانست كه بايد از كسي تشكر كند كه اين آمدن و رفتن ، اين پيش رفتن را مديون قدرتش بود ...بايد هر دويشان بدانند ... بايد ...
ندا ۱۷/۰۱/۸۵
نمي دانست چطور مي تواند از اين كلاف سردرگم ، سرنخ را پيدا كند . با انگشتانش تو در توي كلاف به جستجو پرداخت . سرعت جستجو را بيشتر كرد . زودتر از چيزي كه فكر مي كرد خسته شد . گيج شده بود . كلافه شد و كلاف را به گوشه اي پرت كرد . ولي مي دانست كه بايستي هر چه زودتر سرنخ را بدست گيرد ، زمان كم بود ، و بايد از اين زمان باقيمانده درست تر استفاده مي كرد ...
يكبار ديگر آستين بالا زدو به سمت كلاف پرت شده ي كنج اتاق رفت . باز شروع كرد . اينبار با حس اميد بيشتري نسبت به قبل . با ديد بهتر و دقت بيشتر . زمان زيادي طول نكشيد و از ديدن سرنخ بين انگشتانش شادي عميقي وجودش را فرا گرفت . منتظر اين لحظه بود . حس خيلي خوبي داشت . حس پيروزي . مرتب تشكر مي كرد . از خودش . از شانسش . از ... از همان نيرويي كه در وجودش او را به جلو پيش برده بود ...
و حال كلاف سردرگم ،تبديل شد به كلافي براي مقصودش . و شروع كرد به بافتن . و چه زيبا بافت ... و چه زيبا طرح انداخت بر نخها ... و چه زيبا برجاي گذاشت ...
و هرگز از ياد نمي برد . آري فراموش نمي كند آن نيرو را . آن نيرويي كه به انگشتانش توان جستجو ،به قلبش نور اميد و به چشمانش سوي گشتن را بخشيده بود ...
و با عشق آفريد ، و عشق آفريده شد . رسم عشق ورزي را بر وجودمان حك كرد . خود عاشقانه عشق ورزيد و بهترين ها را براي عشقش خواستار شد ، و خواست كه عاشقش شويم و عاشقانه به سويش روان ، به حركت در آئيم ...
عشق خود را آنچنان زيبا در جاي جاي هستي مان پنهان كرد ، كه عاشقانه ساليان فرصتِ خود، در جستجويش باشيم . يكي آشفته وار و مجنون ،بگردد ،بچرخد تا بجويد و ديگري آرام ... و افسوس كه عده اي بدون هيچ توجهي از كنار عشقي با چنين وسعت گذشته و زيباترين ها و بهترين ها را با سبك سري خويش از دست مي دهند ...
درياي عشقش را با عشق به معشوقانش گستراند تا پُركنند ، يكا يك ظرفهاي ظرفيتشان را ، تا سيراب گردند و به ديدارش شتابند ؛ چرا كه مزه ي عشقش را چشيده و جوياي منبع اين عشق عظيم هستند ...
آنچنان ناز در عشق دارد كه عاشق را حيران و سرگشته عشق خويش كرده و ترغيب به جستجوي بيشترش مي نمايد ...
...
باشد كه عاشقانه به جستجوي عشقش بشتابيم و بدانيم كه كامي دلبرانه تر و شيرين تر از كامش نخواهيم يافت ...
آمين
حس هدر رفتن داشت . هدر رفتن ثانيه هاي انديشيدن به او . هدر رفتن تمام حسهاي قشنگي كه صادقانه و عاشقانه بخشيدشان . مي انديشيد كه امروز، فردايي نيست كه ديروز ترسيمش كرده بود . آن فردا را بيشتر دوست مي داشت . حتي به جايي رسيده بود كه از تصور كردن فرداهاي ديگر مي ترسيد . چه آسان جوانه هاي شكل گرفته ي وجودش را به تنها تند باد سرراهش سپرد ،او كه حتي از وزش نسيمي ناز هراس داشت . از تصور ديروز ، گاه مي ترسيد و گاه به سويش دوان مي شد ... روان مي شد . اصلا ً نمي دانست چه مي خواهد . يك جور حس خوشي و اندوه در كنار هم ...
شايد هم كمي حس پشيماني ...
حال آموخته بود كه مردم را جور ديگري دوست مي دارد . خودش از جنس مردم شده بود و مي دانست ممكن است مانند آنها اشتباه كند . اشتباه . اشتباه . نمي دانست كه بايد نامش را اشتباه بگذارد يا ...؟
آري اشتباه بود . يك راه اشتباه . يك تجربه ي اشتباه . يك ديد اشتباه . يك تصور اشتباه . يك شناخت اشتباه . يك آشنايي اشتباه . يك اعتماد اشتباه . يك جستجوي اشتباه . ... پا گذاشتن دريك كوچه ي مبهم و ... اشتباه ...
و حال مي خواست بياموزد ولي متفاوت تر از گذشته . دوست داشت دگرگونه بينديشد ....
ندا ۱۶/۰۱/۸۵
به سويش مي رفتيم ، به سويمان پر مي كشيد ...
چشمان هميشه منتظرش ، چشم به راه كساني بود كه شايد روزي ، ساعتي ، به ديدارش مي آمدند ، و چه عاشقانه مي فشرد دستانمان را در ميان انگشتان نازك و لرزان و ضعيفش . لطافتي كه هيچ گاه فراموشش نمي كنم . وقتي مي گفت از گذشته اش ، مي ديدي كه چيزي جز زجر و درد نديده . و افسوس كه رفت و نشد كه بماند كه هديه كنم بهترين و زيباترين آرزوهايي كه دوست داشتم برايش باشد . براي روزهايي كه در كنارش بمانم ...
نامم را هديه داد و هديه اي كه بارها مي گرفتم بابت تشكر از هديه اش ، شادي قشنگ چشمهايش بود كه عاشقانه به رويم مي پاشيد ، و كاش مي شد كه باز ببينم ...
و چه سبك رفت ...
امروز بيش از هر ديروزي دلم مي خواهدش . اگر بود اينبار، من به سويش پر مي كشيدم ...
من یکی از قشنگ ترین و شیرین ترین دلخوشی هایم را از دست دادم ...
ندا ۱۶/۰۱/۸۵
بزور از سوراخ تنگ روي كيسه ي گردوي زندگي ، دستش و داخل كرد . مي خواست تعداد زيادي از گردوها رو برداره . دستش و تا جائي كه مي توانست باز كرد ، چنگي به داخل گردوها زد و با طمع خاصي گردوها رو در مشتش گره كرد . بيشتر مي خواست . از زندگي اش چيزهاي بيشتري مي خواست . بايد دستش و بيرون مي آورد تا از گردوها لذت ببره. دلش مي خواست تك تك اونها را با اشتهاي فراواني بشكونه و بعد بخوره ، ولي متأسفانه نمي توانست دستش و از سوراخ تنگ كيسه بيرون بياره . حتي تلاش هم فايده نداشت . يكي يكي گردوها رو رها كرد و با هر بار رها كردن امتحان كرد ، ديد كه نمي تونه دستش و بيرون بياره . تا جائي كه تنها يك گردو باقي ماند و دستش و بيرون آورد، فقط با يك گردو . زندگي رو با يك گردوي گره خورده در دستش رها كرد . و كيسه ي گردوي زندگي رو براي ديگران گذاشت .
ندا 06/01/85
با الهام از گفته هاي سامان