تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

سهراب مي گويد :

" من در اين تاريكي فكر يك بره ي روشن هستم

كه روزي بيايد علف خستگي ام را بچرد ..."

 

و من مي گويم :

 " تو دراين تاريكي تونلي از خلاء يا مه هستي؟

يا كه نه ، يك دشتي ، پُر از ياس كبود ؟

 

تو در اين تاريكي پي آواز حقيقت هستي ؟

يا فقط در فكري ، فكر يك ظاهر خوب ؟

 

تو در اين تاريكي خواهي برد از جانم ، خستگي ، ظلمت ‌، غم ؟

يا كه خود منشائي از تاريكي و ظلمت هستي ؟

 

تو در اين تاريكي مي چري از جانم ، علف خستگي زردم را ؟

يا كه مي انديشي به ولع و بلعيدن ، بعد از آن خنديدن ؟

 

تو در اين تاريكي ذره اي از نور و تجلي هستي ؟

يا كه هستي يك شب ، يك شب تار و كبود ، مثل يك نقطه ي كور ؟

 

تو در اين تاريكي خواهي داد بر جانم ، يك نواي زيبا ، يك صداي پرواز، يك نداي آواز ؟

يا كه مي بخشي بر جانم ، يك بغل غرش رعد ؟... مي بُري بال و پر پروازم ؟؟؟

 

تو در اين تاريكي صفي از شور و صفا ، مهر وفا ، نور و حقيقت هستي ؟

يا كه خود بي تابي ، سمبل بي حالي ... خودت اصلا ً خوابي ؟؟؟

 

گر تو هستي همان بره ي روشن بيا ، بنواز درب دل تنها را

بنما دست سپيد خود را ، حال با هم بيا تا برويم اون بالا ... "

 

ندا 27/02/85

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:25  توسط ندا  | 

اتوي مهرباني را بردار و بر روي روابط مچاله ي شده ي دوست داشتني سابقت ، آرام آرام بكش . خطهاي تا خورده فرياد مي زنند مهرباني ات را ...

 

ندا 25/02/85  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:58  توسط ندا  | 

 

هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – گاهي بايد به خودت ، به احساست دروغ بگي تا نه تنها خودت آروم بشي بلكه باعث آرامش ديگران هم بشي .

هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – گاهي شايد با يك دروغ حسي كوچيك يه شادي خيلي بزرگي بسازي .

هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – شايد فكرمي كني دروغ مي گي در صورتيكه در پس اين ماسك دروغ ، ممکنه چهره اي از واقعيت تماشاگرت باشه ...

 

ندا 25/02/85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:57  توسط ندا  | 

ضرباهنگ ناهمگون انگشتانش بر روي شيشه اي كه بهش تكيه داده بودم ، يواش يواش داشت كلافه ام مي كرد . يك ريتم بي معني ... كه منشأش معلوم نبود از چه موسيقي گرفته شده بود ...خواستم تذكر بدم " خانم محترم ممكنه از اين كارتون دست بكشيد ، داره اعصابم بهم مي ريزه ..." . چشمام و بستم ، اول از روي عصبانيت . يكدفعه اين جمله به ذهنم رسيد " جور ديگر بايد ديد " درست بود مي تونستم از اون لحظه ي به ظاهر عذاب آور يك لحظه ي شيرين بسازم . خودم با دستهاي خودم . خودم با فكر خودم . همانطور كه چشمام بسته بود شروع كردم به تجسم . اول تصور كردم در حال رانندگي هستم و اين صدا ،  آهنگ برخورد قطرات باران برشيشه ي جلوي ماشينه .خيلي قشنگ بود ، يك شب باراني ، تنها در جاده . ولي نه نمي شد چون بارون نمي توانست با اين قدرت بنوازد ... ناخنها بلند بودند ... تصور كردم كه در كلبه اي با سقف شيشه اي دراز كشيدم ، و اين دانه هاي تگرگ بودند كه يكي يكي با ريتمي از زيبايي و شكوه و عشق بر سقف شيشه اي ضربه مي زند . تصور قشنگ تري بود و آرامشي محسوس تمام وجودم و فرا گرفت . غرق در اين تصور بودم كه ريتم متوقف شد .

خواستم برم و ازش تشكر كنم از اينكه حداقل لحظه اي كوچك باعث شد اين چنين شيرين بينديشم ... ورفت ... و آرام شدم ... و باز با خود زمزمه كردم " جور ديگر بايد ديد "...

 

ندا 25/02/84
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:53  توسط ندا  |