سهراب مي گويد :
" من در اين تاريكي فكر يك بره ي روشن هستم
كه روزي بيايد علف خستگي ام را بچرد ..."
و من مي گويم :
" تو دراين تاريكي تونلي از خلاء يا مه هستي؟
يا كه نه ، يك دشتي ، پُر از ياس كبود ؟
تو در اين تاريكي پي آواز حقيقت هستي ؟
يا فقط در فكري ، فكر يك ظاهر خوب ؟
تو در اين تاريكي خواهي برد از جانم ، خستگي ، ظلمت ، غم ؟
يا كه خود منشائي از تاريكي و ظلمت هستي ؟
تو در اين تاريكي مي چري از جانم ، علف خستگي زردم را ؟
يا كه مي انديشي به ولع و بلعيدن ، بعد از آن خنديدن ؟
تو در اين تاريكي ذره اي از نور و تجلي هستي ؟
يا كه هستي يك شب ، يك شب تار و كبود ، مثل يك نقطه ي كور ؟
تو در اين تاريكي خواهي داد بر جانم ، يك نواي زيبا ، يك صداي پرواز، يك نداي آواز ؟
يا كه مي بخشي بر جانم ، يك بغل غرش رعد ؟... مي بُري بال و پر پروازم ؟؟؟
تو در اين تاريكي صفي از شور و صفا ، مهر وفا ، نور و حقيقت هستي ؟
يا كه خود بي تابي ، سمبل بي حالي ... خودت اصلا ً خوابي ؟؟؟
گر تو هستي همان بره ي روشن بيا ، بنواز درب دل تنها را
بنما دست سپيد خود را ، حال با هم بيا تا برويم اون بالا ... "

اتوي مهرباني را بردار و بر روي روابط مچاله ي شده ي دوست داشتني سابقت ، آرام آرام بكش . خطهاي تا خورده فرياد مي زنند مهرباني ات را ...
ندا 25/02/85
هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – گاهي بايد به خودت ، به احساست دروغ بگي تا نه تنها خودت آروم بشي بلكه باعث آرامش ديگران هم بشي .
هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – گاهي شايد با يك دروغ حسي كوچيك يه شادي خيلي بزرگي بسازي .
هميشه هم دروغ گفتن بد نيست – شايد فكرمي كني دروغ مي گي در صورتيكه در پس اين ماسك دروغ ، ممکنه چهره اي از واقعيت تماشاگرت باشه ...
ندا 25/02/85
ضرباهنگ ناهمگون انگشتانش بر روي شيشه اي كه بهش تكيه داده بودم ، يواش يواش داشت كلافه ام مي كرد . يك ريتم بي معني ... كه منشأش معلوم نبود از چه موسيقي گرفته شده بود ...خواستم تذكر بدم " خانم محترم ممكنه از اين كارتون دست بكشيد ، داره اعصابم بهم مي ريزه ..." . چشمام و بستم ، اول از روي عصبانيت . يكدفعه اين جمله به ذهنم رسيد " جور ديگر بايد ديد " درست بود مي تونستم از اون لحظه ي به ظاهر عذاب آور يك لحظه ي شيرين بسازم . خودم با دستهاي خودم . خودم با فكر خودم . همانطور كه چشمام بسته بود شروع كردم به تجسم . اول تصور كردم در حال رانندگي هستم و اين صدا ، آهنگ برخورد قطرات باران برشيشه ي جلوي ماشينه .خيلي قشنگ بود ، يك شب باراني ، تنها در جاده . ولي نه نمي شد چون بارون نمي توانست با اين قدرت بنوازد ... ناخنها بلند بودند ... تصور كردم كه در كلبه اي با سقف شيشه اي دراز كشيدم ، و اين دانه هاي تگرگ بودند كه يكي يكي با ريتمي از زيبايي و شكوه و عشق بر سقف شيشه اي ضربه مي زند . تصور قشنگ تري بود و آرامشي محسوس تمام وجودم و فرا گرفت . غرق در اين تصور بودم كه ريتم متوقف شد .
خواستم برم و ازش تشكر كنم از اينكه حداقل لحظه اي كوچك باعث شد اين چنين شيرين بينديشم ... ورفت ... و آرام شدم ... و باز با خود زمزمه كردم " جور ديگر بايد ديد "...