تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

دیگه چیزی ازش نمونده بود ، فقط یک نگاه سرد و خاموش ... با این حال بازمی شد پشت این نگاهش همون چشمهای معصوم و ساده ی همیشگی شو دید ... دلش تنگ بود . فکرشو هم نمی کرد . شرم تمام وجودش و گرفته بود. خیلی کم آورده بود . ...

کاش می تونست فریاد بزنه. کاش می تونست گریه کنه ...

دوست داشتم محکم بغلش کنم ... بگم دیگه بهش فکر نکن . زندگی هست، زندگی کن . من هستم ، تو هستی ، ما هستیم .

و بهش بگم بــس ِ ... و ازش خواهش کنم که دیگه بــــس ِ...

 

ندا 21/04/85

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:4  توسط ندا  | 

همه جا تاریک بود

و فانوس ِ خیالش هم ،گـُم

جای جای ذهنش

داده بودند  

حبابهای ِ رازو نیاز،

جای خویش را

به تاولهای ِحسرت و آه ...

 

کاش می شد برگشت

کاش می شد دوباره باز کرد

کاش می شد دوباره خندید ...

 

دلش تنگ بود برای نفس پنجره ها

دلش تنگ بود واسه خندیدن بی چون و چرا

دلش تنگ بود برای آن باغ

دلش تنگ بود برای آن خاک

دلش تنگ بود برای آن خواب ...

 

خانه متروک شده بود

دستِ خواهش ،

دستِ اصرار

دراز کرد به سوی ِ فانوس ِ گمشده ی نازِ خیال

... دستِ حسرت برگشت

مشتِ خود را باز کرد

حتی  ذره ای نور نیافت ...

 

و اگر تاب و توانش می داد

شاید می رفت

دور

و اگر می شد

می ایستاد با پاهای نجس خویش

بر سجاده ی عشق ...

 

و چه تنها بود

درخانه باز شد                                    

اگرو کاش ، ولی و امّـا

زمزمه ی خاکستری ِ راهش شد ...

 

ندا 19/04/85

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:14  توسط ندا  | 

برای هممون پیش اومده که یه روز صبح که از خواب بیدار می شیم دوست داشته باشیم توی جامون همونطور آروم بشینیم ... بعد دوست داشته باشیم که اصلا به هیچی فکر نکنیم دوست داشته باشیم که دیده نشیم . دوست داشته باشیم که نشنویم . دوست داشته باشیم که اصلا درآن مکان و زمان نباشیم .حس خاصیه . اینکه بخوای که نباشی .بخوای که حتی نفس نکشی . بخوای که از این تکرار زندگی دور شی . بخوای شاید یکمی بیشتر جوون شی . بخوای که یه جورایی این طور بودنهات تموم شه ...

با پلک زدنی می بینی که زنده ای و باید زندگی کنی ...

ندا ۲۱/۰۳/۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:53  توسط ندا  |