تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

زمانی که گوید:

 

"چرا باید باشد

هزاران چرای ِ تلخ در این ذهن خسته ؟

و باید نباشد

هیچ جواب ِ شیرین و گرمی ،برایش ؟؟؟

 

یکایک فرو ریزند،پیچند ،گــُریزند ،

بدون حتی یک جوابِ آشنایی ؟؟؟ "

 

...

و با ذهن باد کرده ی تار و سردش

روان باشد ، سوی ِ نگاه ِ بی ثباتی

که در ذهن خویش دارد

سوالهای بی جوابی ...

 

در اینجاست ،

در این لحظه است ...

 وقتِ اندیشیدن ِ پاک ونابش ...

 

و دستها ملتمسانه به سویش ،

وگوشها عاشقانه

آماده ی نجوای بی مثالش ،

و چشمها زل زده

بر رحمت بی کرانش ،

که شاید

نه شاید ، که حتماً

کند نیم نگاهی بر اشکهای ِ روانش ...

و آغوش ِ گرمش

باشد جوابی ، سبز و آرام

برای هزاران ِ چرای ِ به ظاهر، بی جوابش ...

 

ندا 27/06/85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:17  توسط ندا  | 

بعضی چیزها فقط از دور بزرگ هستن ،اونا اونقدرها هم بزرگ نیستن که تصورشون و می کنیم و وقتی بدستشون میاریم این و می فهمیم... مثلا ً خریدن ماشینی که همیشه آرزوشو داشتیم ، زندگی کردن در یه محله باکلاس تر یا یه خونه بزرگ تر ، آرزوی سفر به خارج کشورو ... درصورتیکه ...

 با از دست دادن این مثلا ً بزرگیها ، در کل قضیه ، اتفاق بزرگی توی زندگیمون نمی افته .

...

بعضی چیزهای دیگه اونقدر بزرگ هستن که از بزرگیشون ، اونقدر کوچیک می شن که از نزدیک ، دیگه دیده نمی شن .اونا تا زمانی برای ما بزرگ هستن که دور باشن و از دور حسرت بدست آوردنشون و داشته باشیم و وقتی بدست میان و در کنارشون هستیم متأسفانه یواش یواش اونقدر کوچیک می شن که فراموششون می کنیم . مثل داشتن سلامتی ، آرامش ، در کنار خانواده بودن ، داشتن  یه شغل خوب، یه همسر خوب، بچه ، تحصیلات و...

اینا هستن که وقتی از دستشون می دیم ، اونجاست که می فهمیم ، چقدر بزرگ بودن و ما چقدر کوچیک بودیم که بزرگیشون و فراموش کرده بودیم ...

 

ندا 27/06/85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 9:57  توسط ندا  | 

" و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد ..."

 

و شایسته این است ؟؟؟

کجای این داستان خود نوشته ست ؟

الفبای ِخوب بودن را رُبودن ؟

کجای تپش های ِ عاشقانه ، هوس است ؟

چرا باید در اوج  خواستن ،

باشد روبرویم

تنها یک گزینه...

و آن هم تأکید بر نخواستن ؟

و باید که من بردارم

همان یک مدادِ سیاهِ تنهایی ام را

و نا خواسته ، برنخواستن ، خطوط تأیید نشانم ...؟

کجایند پس ؟

همان بالهای پرواز...؟

 

چرا باید تنها بمانم ؟

 

دل من خود باران ست ...

و دیگر نیازی نیست که در پیشواز باران ببارد ...

 

ندا 07/06/85

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:40  توسط ندا  | 

دوست داشت تجربه کنه ، می خواست مزه ی تجربه های  جدید و بچشه ... یه جور حس کنجکاوی یا ... خودش هم درست نمی دونست . تجربه کردن براش جالب بود ، ولی نمی دونست به چه قیمتی ؟ دیگه یواش یواش تجربه ها هم داشتن هیجان خودشون و از دست می دادن ... گاهی خود این تجربه ها بودن که بهش نزدیک می شدن . گیج شده بود .یه جورحس خواستن و نخواستن در کنار هم . یه جور حس هیجان و ترس . یه جور شک و دودلی . اصلاً یه جوربی حسی ، بی تفاوتی ،بی خیالی ... کم کم داشت می ترسید . از اینکه نمی دونست چی شده .از اینکه نمی دونست می خواد . از اینکه نمی دونست ... خیلی چیزها رو دیگه نمی دونست . نمی دونست راستکی می خنده . نمی دونست راستکی گریه می کنه . نمی دونست راستکی دوست داره . نمی دونست راستکی زنده ست و زندگی می کنه . دیگه نمی دونست ... حالا که دیگه خودش هم نمی دونست ، توقعی نداشت که دیگران و بدونه ... توقعی نداشت که دیگران اون و بدونن ...توقعی نداشت که زیاد بمونه ... دیگه ... آره دیگه توقع هم نداشت ...

 

ندا 05/06/85

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:35  توسط ندا  |