زمانی که گوید:
"چرا باید باشد
هزاران چرای ِ تلخ در این ذهن خسته ؟
و باید نباشد
هیچ جواب ِ شیرین و گرمی ،برایش ؟؟؟
یکایک فرو ریزند،پیچند ،گــُریزند ،
بدون حتی یک جوابِ آشنایی ؟؟؟ "
و با ذهن باد کرده ی تار و سردش
روان باشد ، سوی ِ نگاه ِ بی ثباتی
که در ذهن خویش دارد
سوالهای بی جوابی ...
در اینجاست ،
در این لحظه است ...
وقتِ اندیشیدن ِ پاک ونابش ...
و دستها ملتمسانه به سویش ،
وگوشها عاشقانه
آماده ی نجوای بی مثالش ،
و چشمها زل زده
بر رحمت بی کرانش ،
که شاید
نه شاید ، که حتماً
کند نیم نگاهی بر اشکهای ِ روانش ...
و آغوش ِ گرمش
باشد جوابی ، سبز و آرام
برای هزاران ِ چرای ِ به ظاهر، بی جوابش ...
ندا 27/06/85
بعضی چیزها فقط از دور بزرگ هستن ،اونا اونقدرها هم بزرگ نیستن که تصورشون و می کنیم و وقتی بدستشون میاریم این و می فهمیم... مثلا ً خریدن ماشینی که همیشه آرزوشو داشتیم ، زندگی کردن در یه محله باکلاس تر یا یه خونه بزرگ تر ، آرزوی سفر به خارج کشورو ... درصورتیکه ...
با از دست دادن این مثلا ً بزرگیها ، در کل قضیه ، اتفاق بزرگی توی زندگیمون نمی افته .
...
بعضی چیزهای دیگه اونقدر بزرگ هستن که از بزرگیشون ، اونقدر کوچیک می شن که از نزدیک ، دیگه دیده نمی شن .اونا تا زمانی برای ما بزرگ هستن که دور باشن و از دور حسرت بدست آوردنشون و داشته باشیم و وقتی بدست میان و در کنارشون هستیم متأسفانه یواش یواش اونقدر کوچیک می شن که فراموششون می کنیم . مثل داشتن سلامتی ، آرامش ، در کنار خانواده بودن ، داشتن یه شغل خوب، یه همسر خوب، بچه ، تحصیلات و...
اینا هستن که وقتی از دستشون می دیم ، اونجاست که می فهمیم ، چقدر بزرگ بودن و ما چقدر کوچیک بودیم که بزرگیشون و فراموش کرده بودیم ...
ندا 27/06/85
" و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد ..."
و شایسته این است ؟؟؟
کجای این داستان خود نوشته ست ؟
الفبای ِخوب بودن را رُبودن ؟
کجای تپش های ِ عاشقانه ، هوس است ؟
چرا باید در اوج خواستن ،
باشد روبرویم
تنها یک گزینه...
و آن هم تأکید بر نخواستن ؟
و باید که من بردارم
همان یک مدادِ سیاهِ تنهایی ام را
و نا خواسته ، برنخواستن ، خطوط تأیید نشانم ...؟
کجایند پس ؟
همان بالهای پرواز...؟
چرا باید تنها بمانم ؟
دل من خود باران ست ...
و دیگر نیازی نیست که در پیشواز باران ببارد ...
ندا 07/06/85
دوست داشت تجربه کنه ، می خواست مزه ی تجربه های جدید و بچشه ... یه جور حس کنجکاوی یا ... خودش هم درست نمی دونست . تجربه کردن براش جالب بود ، ولی نمی دونست به چه قیمتی ؟ دیگه یواش یواش تجربه ها هم داشتن هیجان خودشون و از دست می دادن ... گاهی خود این تجربه ها بودن که بهش نزدیک می شدن . گیج شده بود .یه جورحس خواستن و نخواستن در کنار هم . یه جور حس هیجان و ترس . یه جور شک و دودلی . اصلاً یه جوربی حسی ، بی تفاوتی ،بی خیالی ... کم کم داشت می ترسید . از اینکه نمی دونست چی شده .از اینکه نمی دونست می خواد . از اینکه نمی دونست ... خیلی چیزها رو دیگه نمی دونست . نمی دونست راستکی می خنده . نمی دونست راستکی گریه می کنه . نمی دونست راستکی دوست داره . نمی دونست راستکی زنده ست و زندگی می کنه . دیگه نمی دونست ... حالا که دیگه خودش هم نمی دونست ، توقعی نداشت که دیگران و بدونه ... توقعی نداشت که دیگران اون و بدونن ...توقعی نداشت که زیاد بمونه ... دیگه ... آره دیگه توقع هم نداشت ...
ندا 05/06/85