و بازپاییز آمد ...و باز برای پاییز نوشتن شد ، آیینه دلهایمان ، تا در آن خاطرات صدای کلاغان و اشکهای روان را ببینیم ...
وبازپاییز آمد ... تا در یک کوچه باغ ، دست دردست خاطرات تلخ و شیرین ، در کنار بی کسی مان ، آرام آرام قدم زنیم ، و عاشقانه ، به نجوای به یاد ماندنی خش خش زردی ها و قرمزی های زندگی مان گوش فرا دهیم و به انتظار صدای بارون ، به تپشهای بارونی دل رهگذران ِ تنهایی ، دل سپاریم .
و باز پاییزآمد ... آمد تا به یاد آوریم ، همان زیباترین و شکوهمندترین عشقمان را ، و با روبان ِ مهربانی دور افتاده ی مان ، به تنهایی ِ کنونی ِوجود سردمان پیوندش زنیم ، و با زلالی بارون اشکهایمان ، جلایش دهیم .
کسی چه می داند ... شاید همه ی نویسنده ها و شاعرها که از پاییز می نویسند ، در پاییز نوشته هایشان ، عشقهایی را فریاد می زنند ،همان عشقهایی که ، غم پاییزی دلهایشان را با گرمی سرگذاشتن برشـــانه ی خاطراتشان ، بی رنگ می کنند... شاید فشـــردن دست پاییز ما را به یاد همان گره ی آشنـــای نگاههای منتظرمی اندازد ...شاید...
و باز پاییز آمد ...
ندا 23/08/85