تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

نمی آید ، نمی خندد ،نمی بیند ،...

دل دریایی اش تنگ است ،

امان از دست پائیزی

چه بی رحم ،

چنان خشک و سیاه  ، سرد و خاموش

جدا کرد برگهای روشن ِ رنگ رنگ  ،

که گویی،

آنهمه آشفته حالی ، آنهمه حس قشنگ ماندن را ،

به عمر خود ندیده است و نمی بیند ،

... کمی سرد است ...

...صدایش باز می آید ؟

نمی آید ؟

نمی خندد؟

نمی بیند ؟

اگر آمد

نمی دانم ،که می مانم ،که در خاک قدمهایش نماز شُـکر بنشانم ؟؟؟

دلم خیلی برای چشمهایش ، تنگ است ...

 

ندا 14/09/85

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:33  توسط ندا  |