باید بدونه که اون هم مثل بقیه ست و اون هم مثل بقیه حق داره . اون هم عزیز بوده که اومده و عزیز هست که می تونه باشه و اونقدر عزیزه که می تونه عزیزشو ببینه ... با اومدنش بود که یه ستاره باهاش متولد شد و یه تیکه کوچولو از زمین به نامش شد . این خودش بود که توی جشن تولدش با فرشته ها خندید و از کیک زندگی چشید ...
دوست دارم فریاد بزنم و بهش بگم که باید بدونه که می تونه از تموم زیبائیهای زندگی استفاده کنه . می تونه نفس بکشه . می تونه گریه کنه بدون اینکه خجالت بکشه . می تونه پرواز کنه . می تونه مهربونی و لمس کنه . می تونه به آزادی فکر کنه . می تونه خواب ببینه . اون هم می تونه که دوست داشته بشه و حداقل یکی و توی این دنیا برای خودش ، دوست داشته باشه . اون هم می تونه به آرومی سرش و روی شونه ی مهربونی بذاره و بخوابه . می تونه دست در دست باد ،در کوچه ها پرسه بزنه . اون هم می تونه بخنده و...می تونه زندگی کنه ...
اون هم می تونه ...
آره عزیزم تو هم می تونی ...
... سرسبزترین بهار تقدیم تو باد ...
ندا 02/11/85
قاصدک منتظربا دیدن تنها امید زندگی اش ، باد ، آشفته شد . سالها می گذشت که انتظار می کشید. دست در دست باد رفت وحتی ندید ... که با رفتنش ... علف ، خیس شد ...
ندا 02/11/85
آن هنگام که او را از من دزدیدند
نمی دانستند
شاید لحظه ای در آرزوی ِ دیدن ِ پیرشُدنش ،
پیر شوم ...
ندا 01/11/85