پسرک فال فروش در گوشه ای آروم نشسته بود وپولهای مچاله شده ی در دستش ومرتب می کرد.نمی دوست که دارم بهش نگاه می کنم . یکی از اسکناسها رواز بقیه جدا کرد وبقیه روتوی جیبش گذاشت .آروم اسکناس رو بالا آورد و بوسید و به سر و صورتش کشید. تعجب کردم . کمی که دقت کردم دیدم ، اسکناس ، هدیه ی عید غدیر....وبه " یا علی" بوسه می زنه ....
... به فکر فرو رفتم ...
... بهش حسودیم شد ...
ندا 23/04/86
و او آمد
چنان عاشق ، چنان آرام
و او آمد
و خانه بوی تازه ای می داد
و او آمد
نمی دانم ، توانستم نماز شکر بنشانم؟؟؟
ندا 17/04/86
بازار شلوغ بود . هاج و واج ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد . دلش از اون آب نباتهای چوبی رنگارنگ می خواست . تمام فکرو ذهنشو مشغول کرده بود . مرتب آب دهنشو قورت می داد و با حسرت به مغازه هایی که می دونست آب نبات دارند ، خیره می شد . ... یهو فهمید که چادر مامان دیگه توی دستهای کوچیکش نیست. به این طرف و اون طرف نگاهی انداخت تا شاید مامان و ببینه ولی مامان دیگه نبود ...
اینبار خواست ولی متفاوت ...
آرزوی داشتن آب نبات چوبی رنگارنگ جاش و داد به آرزوی لمس دوباره چادر سیاه مامان ....