تبليغاتX
پرنده بهار
نوشته ها

پسرک فال فروش در گوشه ای آروم نشسته بود وپولهای مچاله شده ی در دستش ومرتب می کرد.نمی دوست که دارم بهش نگاه می کنم . یکی از اسکناسها رواز بقیه جدا کرد وبقیه روتوی جیبش گذاشت .آروم اسکناس رو بالا آورد و بوسید و به سر و صورتش کشید. تعجب کردم . کمی که دقت کردم دیدم ، اسکناس ، هدیه ی عید غدیر....وبه " یا علی" بوسه می زنه ....

... به فکر فرو رفتم ...

                        ... بهش حسودیم شد ...

 

ندا 23/04/86

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:32  توسط ندا  | 

 

و او آمد

چنان عاشق  ، چنان آرام

 

و او آمد

و خانه بوی تازه ای می داد

 

و او آمد

نمی دانم ، توانستم نماز شکر بنشانم؟؟؟

 

ندا 17/04/86

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:55  توسط ندا  | 

بازار شلوغ بود . هاج و واج ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد . دلش از اون آب نباتهای چوبی رنگارنگ می خواست . تمام فکرو ذهنشو مشغول کرده بود . مرتب آب دهنشو قورت  می داد و با حسرت به مغازه هایی که می دونست آب نبات دارند ، خیره می شد . ... یهو فهمید که چادر مامان دیگه توی دستهای کوچیکش نیست. به این طرف و اون طرف نگاهی انداخت  تا شاید مامان و ببینه ولی مامان دیگه نبود ...

اینبار خواست  ولی متفاوت ...

آرزوی داشتن آب نبات چوبی رنگارنگ جاش و داد به آرزوی لمس دوباره چادر سیاه مامان ....

 

ندا 17/04/86
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:49  توسط ندا  |