سهراب مي گويد :
" من در اين تاريكي فكر يك بره ي روشن هستم
كه روزي بيايد علف خستگي ام را بچرد ..."
و من مي گويم :
" تو دراين تاريكي تونلي از خلاء يا مه هستي؟
يا كه نه ، يك دشتي ، پُر از ياس كبود ؟
تو در اين تاريكي پي آواز حقيقت هستي ؟
يا فقط در فكري ، فكر يك ظاهر خوب ؟
تو در اين تاريكي خواهي برد از جانم ، خستگي ، ظلمت ، غم ؟
يا كه خود منشائي از تاريكي و ظلمت هستي ؟
تو در اين تاريكي مي چري از جانم ، علف خستگي زردم را ؟
يا كه مي انديشي به ولع و بلعيدن ، بعد از آن خنديدن ؟
تو در اين تاريكي ذره اي از نور و تجلي هستي ؟
يا كه هستي يك شب ، يك شب تار و كبود ، مثل يك نقطه ي كور ؟
تو در اين تاريكي خواهي داد بر جانم ، يك نواي زيبا ، يك صداي پرواز، يك نداي آواز ؟
يا كه مي بخشي بر جانم ، يك بغل غرش رعد ؟... مي بُري بال و پر پروازم ؟؟؟
تو در اين تاريكي صفي از شور و صفا ، مهر وفا ، نور و حقيقت هستي ؟
يا كه خود بي تابي ، سمبل بي حالي ... خودت اصلا ً خوابي ؟؟؟
گر تو هستي همان بره ي روشن بيا ، بنواز درب دل تنها را
بنما دست سپيد خود را ، حال با هم بيا تا برويم اون بالا ... "
