همه جا تاریک بود
و فانوس ِ خیالش هم ،گـُم
جای جای ذهنش
داده بودند
حبابهای ِ رازو نیاز،
جای خویش را
به تاولهای ِحسرت و آه ...
کاش می شد برگشت
کاش می شد دوباره باز کرد
کاش می شد دوباره خندید ...
دلش تنگ بود برای نفس پنجره ها
دلش تنگ بود واسه خندیدن بی چون و چرا
دلش تنگ بود برای آن باغ
دلش تنگ بود برای آن خاک
دلش تنگ بود برای آن خواب ...
خانه متروک شده بود
دستِ خواهش ،
دستِ اصرار
دراز کرد به سوی ِ فانوس ِ گمشده ی نازِ خیال
... دستِ حسرت برگشت
مشتِ خود را باز کرد
حتی ذره ای نور نیافت ...
و اگر تاب و توانش می داد
شاید می رفت
دور
و اگر می شد
می ایستاد با پاهای نجس خویش
بر سجاده ی عشق ...
و چه تنها بود
درخانه باز شد
اگرو کاش ، ولی و امّـا
زمزمه ی خاکستری ِ راهش شد ...
ندا 19/04/85
