تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

همه جا تاریک بود

و فانوس ِ خیالش هم ،گـُم

جای جای ذهنش

داده بودند  

حبابهای ِ رازو نیاز،

جای خویش را

به تاولهای ِحسرت و آه ...

 

کاش می شد برگشت

کاش می شد دوباره باز کرد

کاش می شد دوباره خندید ...

 

دلش تنگ بود برای نفس پنجره ها

دلش تنگ بود واسه خندیدن بی چون و چرا

دلش تنگ بود برای آن باغ

دلش تنگ بود برای آن خاک

دلش تنگ بود برای آن خواب ...

 

خانه متروک شده بود

دستِ خواهش ،

دستِ اصرار

دراز کرد به سوی ِ فانوس ِ گمشده ی نازِ خیال

... دستِ حسرت برگشت

مشتِ خود را باز کرد

حتی  ذره ای نور نیافت ...

 

و اگر تاب و توانش می داد

شاید می رفت

دور

و اگر می شد

می ایستاد با پاهای نجس خویش

بر سجاده ی عشق ...

 

و چه تنها بود

درخانه باز شد                                    

اگرو کاش ، ولی و امّـا

زمزمه ی خاکستری ِ راهش شد ...

 

ندا 19/04/85

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:14  توسط ندا  |