تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

دیگه چیزی ازش نمونده بود ، فقط یک نگاه سرد و خاموش ... با این حال بازمی شد پشت این نگاهش همون چشمهای معصوم و ساده ی همیشگی شو دید ... دلش تنگ بود . فکرشو هم نمی کرد . شرم تمام وجودش و گرفته بود. خیلی کم آورده بود . ...

کاش می تونست فریاد بزنه. کاش می تونست گریه کنه ...

دوست داشتم محکم بغلش کنم ... بگم دیگه بهش فکر نکن . زندگی هست، زندگی کن . من هستم ، تو هستی ، ما هستیم .

و بهش بگم بــس ِ ... و ازش خواهش کنم که دیگه بــــس ِ...

 

ندا 21/04/85

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:4  توسط ندا  |