تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

دوست داشت تجربه کنه ، می خواست مزه ی تجربه های  جدید و بچشه ... یه جور حس کنجکاوی یا ... خودش هم درست نمی دونست . تجربه کردن براش جالب بود ، ولی نمی دونست به چه قیمتی ؟ دیگه یواش یواش تجربه ها هم داشتن هیجان خودشون و از دست می دادن ... گاهی خود این تجربه ها بودن که بهش نزدیک می شدن . گیج شده بود .یه جورحس خواستن و نخواستن در کنار هم . یه جور حس هیجان و ترس . یه جور شک و دودلی . اصلاً یه جوربی حسی ، بی تفاوتی ،بی خیالی ... کم کم داشت می ترسید . از اینکه نمی دونست چی شده .از اینکه نمی دونست می خواد . از اینکه نمی دونست ... خیلی چیزها رو دیگه نمی دونست . نمی دونست راستکی می خنده . نمی دونست راستکی گریه می کنه . نمی دونست راستکی دوست داره . نمی دونست راستکی زنده ست و زندگی می کنه . دیگه نمی دونست ... حالا که دیگه خودش هم نمی دونست ، توقعی نداشت که دیگران و بدونه ... توقعی نداشت که دیگران اون و بدونن ...توقعی نداشت که زیاد بمونه ... دیگه ... آره دیگه توقع هم نداشت ...

 

ندا 05/06/85

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 9:35  توسط ندا  |