تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

" و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد ..."

 

و شایسته این است ؟؟؟

کجای این داستان خود نوشته ست ؟

الفبای ِخوب بودن را رُبودن ؟

کجای تپش های ِ عاشقانه ، هوس است ؟

چرا باید در اوج  خواستن ،

باشد روبرویم

تنها یک گزینه...

و آن هم تأکید بر نخواستن ؟

و باید که من بردارم

همان یک مدادِ سیاهِ تنهایی ام را

و نا خواسته ، برنخواستن ، خطوط تأیید نشانم ...؟

کجایند پس ؟

همان بالهای پرواز...؟

 

چرا باید تنها بمانم ؟

 

دل من خود باران ست ...

و دیگر نیازی نیست که در پیشواز باران ببارد ...

 

ندا 07/06/85

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:40  توسط ندا  |