" و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد ..."
و شایسته این است ؟؟؟
کجای این داستان خود نوشته ست ؟
الفبای ِخوب بودن را رُبودن ؟
کجای تپش های ِ عاشقانه ، هوس است ؟
چرا باید در اوج خواستن ،
باشد روبرویم
تنها یک گزینه...
و آن هم تأکید بر نخواستن ؟
و باید که من بردارم
همان یک مدادِ سیاهِ تنهایی ام را
و نا خواسته ، برنخواستن ، خطوط تأیید نشانم ...؟
کجایند پس ؟
همان بالهای پرواز...؟
چرا باید تنها بمانم ؟
دل من خود باران ست ...
و دیگر نیازی نیست که در پیشواز باران ببارد ...
ندا 07/06/85