زمانی که گوید:
"چرا باید باشد
هزاران چرای ِ تلخ در این ذهن خسته ؟
و باید نباشد
هیچ جواب ِ شیرین و گرمی ،برایش ؟؟؟
یکایک فرو ریزند،پیچند ،گــُریزند ،
بدون حتی یک جوابِ آشنایی ؟؟؟ "
و با ذهن باد کرده ی تار و سردش
روان باشد ، سوی ِ نگاه ِ بی ثباتی
که در ذهن خویش دارد
سوالهای بی جوابی ...
در اینجاست ،
در این لحظه است ...
وقتِ اندیشیدن ِ پاک ونابش ...
و دستها ملتمسانه به سویش ،
وگوشها عاشقانه
آماده ی نجوای بی مثالش ،
و چشمها زل زده
بر رحمت بی کرانش ،
که شاید
نه شاید ، که حتماً
کند نیم نگاهی بر اشکهای ِ روانش ...
و آغوش ِ گرمش
باشد جوابی ، سبز و آرام
برای هزاران ِ چرای ِ به ظاهر، بی جوابش ...
ندا 27/06/85