تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

زمانی که گوید:

 

"چرا باید باشد

هزاران چرای ِ تلخ در این ذهن خسته ؟

و باید نباشد

هیچ جواب ِ شیرین و گرمی ،برایش ؟؟؟

 

یکایک فرو ریزند،پیچند ،گــُریزند ،

بدون حتی یک جوابِ آشنایی ؟؟؟ "

 

...

و با ذهن باد کرده ی تار و سردش

روان باشد ، سوی ِ نگاه ِ بی ثباتی

که در ذهن خویش دارد

سوالهای بی جوابی ...

 

در اینجاست ،

در این لحظه است ...

 وقتِ اندیشیدن ِ پاک ونابش ...

 

و دستها ملتمسانه به سویش ،

وگوشها عاشقانه

آماده ی نجوای بی مثالش ،

و چشمها زل زده

بر رحمت بی کرانش ،

که شاید

نه شاید ، که حتماً

کند نیم نگاهی بر اشکهای ِ روانش ...

و آغوش ِ گرمش

باشد جوابی ، سبز و آرام

برای هزاران ِ چرای ِ به ظاهر، بی جوابش ...

 

ندا 27/06/85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:17  توسط ندا  |