نمی آید ، نمی خندد ،نمی بیند ،...
دل دریایی اش تنگ است ،
امان از دست پائیزی
چه بی رحم ،
چنان خشک و سیاه ، سرد و خاموش
جدا کرد برگهای روشن ِ رنگ رنگ ،
که گویی،
آنهمه آشفته حالی ، آنهمه حس قشنگ ماندن را ،
به عمر خود ندیده است و نمی بیند ،
... کمی سرد است ...
...صدایش باز می آید ؟
نمی آید ؟
نمی خندد؟
نمی بیند ؟
اگر آمد
نمی دانم ،که می مانم ،که در خاک قدمهایش نماز شُـکر بنشانم ؟؟؟
دلم خیلی برای چشمهایش ، تنگ است ...
ندا 14/09/85