بازار شلوغ بود . هاج و واج ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد . دلش از اون آب نباتهای چوبی رنگارنگ می خواست . تمام فکرو ذهنشو مشغول کرده بود . مرتب آب دهنشو قورت می داد و با حسرت به مغازه هایی که می دونست آب نبات دارند ، خیره می شد . ... یهو فهمید که چادر مامان دیگه توی دستهای کوچیکش نیست. به این طرف و اون طرف نگاهی انداخت تا شاید مامان و ببینه ولی مامان دیگه نبود ...
اینبار خواست ولی متفاوت ...
آرزوی داشتن آب نبات چوبی رنگارنگ جاش و داد به آرزوی لمس دوباره چادر سیاه مامان ....