تبليغاتX
پرنده بهار -
نوشته ها

پسرک فال فروش در گوشه ای آروم نشسته بود وپولهای مچاله شده ی در دستش ومرتب می کرد.نمی دوست که دارم بهش نگاه می کنم . یکی از اسکناسها رواز بقیه جدا کرد وبقیه روتوی جیبش گذاشت .آروم اسکناس رو بالا آورد و بوسید و به سر و صورتش کشید. تعجب کردم . کمی که دقت کردم دیدم ، اسکناس ، هدیه ی عید غدیر....وبه " یا علی" بوسه می زنه ....

... به فکر فرو رفتم ...

                        ... بهش حسودیم شد ...

 

ندا 23/04/86

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:32  توسط ندا  |